{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چو شاخه ای که امیدش به برگ و باری نیست

چو شاخه ای که امیدش به برگ و باری نیست
بهار آمده ، اما مرا بهاری نیست
...نوشته است: بهار است ، شاخه ها سبزند
ولی به گفتهّ تقویم اعتباری نیست
مرا که عطر بهشت از تن تو بوییدم
به باد هرزه‌ی اردیبهشت کاری نیست
درون قاب خزان ایستاده ام ، بی برگ
ز هیچ رهگذرم چشم ِ انتظاری نیست
...تو مثل باد بهاری ، گره گشا ، سرسبز
ولی دریغ ، تو را عهد استواری نیست
...قرار بود که از عشق نگذریم ، ولی
!...گذشتم از تو و دیگر مرا قراری نیست
دیدگاه ها (۱)

بازی عشق کلک داشت نمی دانستمغم آن سر به فلک داشت نمی دانستمب...

گاهی مسیر جاده به بن بست می رودگاهی تمام حادثه از دست می رود...

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم                            ...

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست                          ...

چو شاخه ای که امیدش به برگ و باری نیست بهار آمده ، اما مرا ب...

عاشقانه های شبنم بوقت سفرودلتنگی

حریق خزان بودهمه برگ ها آتش سرخ،درختان همه دود پیچان به تارا...

حال و احوال مرا از ظلمت شبها بپرساز تمام قلبهای بی کس و ...

.......حال و احوال مرا از ظلمت شبها بپرساز تمام قلبهای بی...

نهال تازه رسی گفت با درختی خشککه از چه روی، ترا هیچ برگ و با...

حریق خزان بود...همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله زرددرخت...

حریق خزان بود...همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله زرددرخت...

حریق خزان بود...همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله زرددرخت...

قصه ی هستی ما قصه ی آن شاخه گلی ستکه سراغ چمن از باد خزان می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط