{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حال و احوال مرا از ظلمت شبها بپرس

حال و احوال مرا از ظلمت شبها بپرس
از تمام قلبهای بی کس و تنها بپرس
من بهاری بودم و باد خزان بر من وزید
رنگ رخسار مرا از برگ زیر پا بپرس
آمدی احوال من جویا شوی ،حال مرا
از همین موی سفیدم که شده پیدا بپرس
صد گله دارم به دل از دست تو چرخ و فلک
شک نکن حال من از امروز بی فردا بپرس
دلخورم از دست تو تا بی نهایت زندگی
از همین ظلمی که ناحق کرده ای برما بپرس
شیشه ی احساس من شد تکه تکه ای دریغ
حال این سنگ صبور از یک دلِ رسوا بپرس
دیدگاه ها (۶۶)

عاری از صبرم و طاقت؛ نفسم بند آمدزیر اندوه فراقت نفسم بند آم...

ای نگاهت داد دستم ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺑﺎﻝ و ﭘﺮﯼدر تمام شعر هایم بی محابا ظ...

نپرس قبل تو دل ساکن کجا بوده‌ستکه از قدیم به مهر تو آشنا بود...

دلم شکستن آرام شیشه ی روح استصدای ریختن سنگ از دل کوه است صد...

زیباو پر معنا بخونید که غرق در کلمات میشید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط