رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_16
فصل هشتم | فقط یک دقیقه
چان ساعتش را نگاه کرد.
۰۰:۰۸
اما صفحه دوباره تغییر کرد.
۰۰:۰۹
بعد...
۰۰:۱۰
این بار ساعت جلو میرفت.
هان با تعجب گفت:
— بالاخره!
سونگمین گفت:
— یعنی زمان دوباره عادی شده؟
لینو گفت:
— شاید ...
چان رو به همه گفت:
— بدون جدا شدن میریم بالا.
هشت نفر با هم از پلهها بالا رفتند.
صدای هر قدمشان روی چوب قدیمی میپیچید.
در راهرو...
سه در وجود داشت.
اولی.
دومی.
سومی.
درب سوم بسته بود.
همان دری که از اول کسی حاضر نشده بود بازش کند.
فلیکس به آن خیره شد.
روی دستگیره، همان علامت دایره و عدد ۳ دیده میشد.
هیونجین کنار فلیکس ایستاد.
— چیزی یادت میاد؟
فلیکس سرش را تکان داد.
— نه.
مکث کرد.
— فقط حس میکنم قبلاً جلوی این در ایستادم.
هان از پشت سر گفت:
— منم حس میکنم قبلاً جلوی عزرائیل ایستادم.
چانگبین خندید.
— تو پنج دقیقهست داری همینو میگی.
هان گفت:
— اولین باره که همچین چیزی گفتما
چان دستش را روی دستگیره گذاشت.
در باز نشد.
لینو نزدیک آمد.
— دوباره امتحان کن.
چان دوباره فشار داد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
فلیکس آرام گفت:
— شاید کلید...
همه نگاهش کردند.
فلیکس یاد کلیدی افتاد که هنوز همراهش بود.
کلید را از جیبش بیرون آورد.
روی آن همان دایره و عدد ۳ حک شده بود.
هیونجین گفت:
— امتحانش کن.
فلیکس کلید را داخل قفل گذاشت.
تق.
قفل باز شد.
اما قبل از اینکه در را باز کند...
دستگاه پخش از پایین دوباره صدای خشخش داد.
صدای نوار:
— فقط یک دقیقه.
چان به پلهها نگاه کرد.
— چه مدت گذشته؟
سونگمین ساعتش را نگاه کرد.
۰۰:۲۱
هان گفت:
— یازده ثانیه.
چان برگشت.
— چی؟
هان انگشتش را روی ساعت گرفت.
— از وقتی نوار گفته «فقط یک دقیقه»، فقط یازده ثانیه گذشته.
همه چند لحظه ساکت ماندند.
بعد لینو گفت:
— پس هنوز پنجاه ثانیه مونده.
هان گفت:
— چرا داری با این لحن ناامید میگی؟
— چون دقیقاً پنجاه ثانیه وقت داریم.
— من ترجیح میدم عددها رو نشنوم.
فلیکس کلید را چرخاند.
در باز شد.
اتاق تاریک بود.
نه خیلی بزرگ.
نه خیلی کوچک.
در وسط اتاق...
یک میز قرار داشت.
روی میز فقط یک صندلی بود.
و روی صندلی...
یک عکس.
فلیکس جلو رفت.
عکس را برداشت.
همان خانه.
همان راهرو.
همان هشت نفر.
اما این بار...
فقط فلیکس در عکس دیده میشد.
بقیه تار بودند.
فلیکس آرام گفت:
— چرا فقط من واضحام؟
هیونجین عکس را نگاه کرد.
— چون شاید عکس دربارهی توئه.
هان گفت:
— چرا هر چیزی اینجا دربارهی فلیکسه؟
هیچکس جواب نداد.
فلیکس عکس را برگرداند.
پشت آن فقط یک جمله بود:
«یادت هست یک دقیقه کجا ایستاده بودی؟»
فلیکس اخم کرد.
— نه.
ناگهان...
در ذهنش چیزی ظاهر شد.
یک راهرو.
یک ساعت.
۱۱:۵۹
و خودش که جلوی همین در ایستاده بود.
یک دقیقه مانده به نیمهشب.
فلیکس زیر لب گفت:
— من اینجا بودم...
هیونجین فوراً پرسید:
— کی؟
فلیکس دستش را روی شقیقهاش گذاشت.
— نمیدونم.
صدای نوار از پایین آمد.
اما این بار...
بلندتر.
— سی ثانیه.
هان گفت:
— نه.
چانگبین پرسید:
— چی؟
— من شمارش معکوس رو دوست ندارم.
بیستونه ثانیه.
صدای خانه آرامتر شد.
بیستوهشت.
چراغ راهرو خاموش شد.
بیستوهفت.
فلیکس به دیوار اتاق نگاه کرد.
روی دیوار چیزی ظاهر شده بود.
یک نوشتهی تازه.
«به صندلی نگاه کن.»
فلیکس به صندلی نگاه کرد.
همان صندلی خالی بود.
اما حالا...
پشت صندلی روی دیوار، سایهی یک نفر افتاده بود.
فلیکس آرام عقب رفت.
هیونجین کنار او ایستاد.
— فلیکس...
بیست ثانیه.
هان صدایش را پایین آورد:
— بچهها...
این بار خبری از شوخی نبود.
— سایه...
همه به دیوار نگاه کردند.
سایه آرام سرش را بالا آورد.
اما...
هیچکس جلوی صندلی نبود.
ده ثانیه.
چان دست فلیکس را گرفت.
— همه عقب.
نه.
سایه یک قدم جلو آمد.
هشت.
فلیکس ناخودآگاه به صندلی نزدیک شد.
هفت.
هیونجین گفت:
— فلیکس، نرو.
شش.
فلیکس به عکس داخل دستش نگاه کرد.
در عکس...
صندلی دیگر خالی نبود.
یک نفر روی آن نشسته بود.
صورتش دیده نمیشد.
پنج.
فلیکس نفسش را حبس کرد.
چهار.
شخص داخل عکس آرام سرش را بلند کرد.
سه.
فلیکس ناگهان فهمید...
آن لباس را میشناخت.
دو.
همان لباسهایی که خودش امروز پوشیده بود.
یک.
چراغ اتاق روشن شد.
صندلی...
خالی بود.
سایه ناپدید شده بود.
همه چند ثانیه فقط به اتاق خیره ماندند.
بعد دستگاه پخش از پایین صدای کلیک داد.
نوار تمام شد.
و صدای آخر...
خیلی آرام شنیده شد:
— این بار... بیشتر از یک دقیقه وقت ندارید.
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_16
فصل هشتم | فقط یک دقیقه
چان ساعتش را نگاه کرد.
۰۰:۰۸
اما صفحه دوباره تغییر کرد.
۰۰:۰۹
بعد...
۰۰:۱۰
این بار ساعت جلو میرفت.
هان با تعجب گفت:
— بالاخره!
سونگمین گفت:
— یعنی زمان دوباره عادی شده؟
لینو گفت:
— شاید ...
چان رو به همه گفت:
— بدون جدا شدن میریم بالا.
هشت نفر با هم از پلهها بالا رفتند.
صدای هر قدمشان روی چوب قدیمی میپیچید.
در راهرو...
سه در وجود داشت.
اولی.
دومی.
سومی.
درب سوم بسته بود.
همان دری که از اول کسی حاضر نشده بود بازش کند.
فلیکس به آن خیره شد.
روی دستگیره، همان علامت دایره و عدد ۳ دیده میشد.
هیونجین کنار فلیکس ایستاد.
— چیزی یادت میاد؟
فلیکس سرش را تکان داد.
— نه.
مکث کرد.
— فقط حس میکنم قبلاً جلوی این در ایستادم.
هان از پشت سر گفت:
— منم حس میکنم قبلاً جلوی عزرائیل ایستادم.
چانگبین خندید.
— تو پنج دقیقهست داری همینو میگی.
هان گفت:
— اولین باره که همچین چیزی گفتما
چان دستش را روی دستگیره گذاشت.
در باز نشد.
لینو نزدیک آمد.
— دوباره امتحان کن.
چان دوباره فشار داد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
فلیکس آرام گفت:
— شاید کلید...
همه نگاهش کردند.
فلیکس یاد کلیدی افتاد که هنوز همراهش بود.
کلید را از جیبش بیرون آورد.
روی آن همان دایره و عدد ۳ حک شده بود.
هیونجین گفت:
— امتحانش کن.
فلیکس کلید را داخل قفل گذاشت.
تق.
قفل باز شد.
اما قبل از اینکه در را باز کند...
دستگاه پخش از پایین دوباره صدای خشخش داد.
صدای نوار:
— فقط یک دقیقه.
چان به پلهها نگاه کرد.
— چه مدت گذشته؟
سونگمین ساعتش را نگاه کرد.
۰۰:۲۱
هان گفت:
— یازده ثانیه.
چان برگشت.
— چی؟
هان انگشتش را روی ساعت گرفت.
— از وقتی نوار گفته «فقط یک دقیقه»، فقط یازده ثانیه گذشته.
همه چند لحظه ساکت ماندند.
بعد لینو گفت:
— پس هنوز پنجاه ثانیه مونده.
هان گفت:
— چرا داری با این لحن ناامید میگی؟
— چون دقیقاً پنجاه ثانیه وقت داریم.
— من ترجیح میدم عددها رو نشنوم.
فلیکس کلید را چرخاند.
در باز شد.
اتاق تاریک بود.
نه خیلی بزرگ.
نه خیلی کوچک.
در وسط اتاق...
یک میز قرار داشت.
روی میز فقط یک صندلی بود.
و روی صندلی...
یک عکس.
فلیکس جلو رفت.
عکس را برداشت.
همان خانه.
همان راهرو.
همان هشت نفر.
اما این بار...
فقط فلیکس در عکس دیده میشد.
بقیه تار بودند.
فلیکس آرام گفت:
— چرا فقط من واضحام؟
هیونجین عکس را نگاه کرد.
— چون شاید عکس دربارهی توئه.
هان گفت:
— چرا هر چیزی اینجا دربارهی فلیکسه؟
هیچکس جواب نداد.
فلیکس عکس را برگرداند.
پشت آن فقط یک جمله بود:
«یادت هست یک دقیقه کجا ایستاده بودی؟»
فلیکس اخم کرد.
— نه.
ناگهان...
در ذهنش چیزی ظاهر شد.
یک راهرو.
یک ساعت.
۱۱:۵۹
و خودش که جلوی همین در ایستاده بود.
یک دقیقه مانده به نیمهشب.
فلیکس زیر لب گفت:
— من اینجا بودم...
هیونجین فوراً پرسید:
— کی؟
فلیکس دستش را روی شقیقهاش گذاشت.
— نمیدونم.
صدای نوار از پایین آمد.
اما این بار...
بلندتر.
— سی ثانیه.
هان گفت:
— نه.
چانگبین پرسید:
— چی؟
— من شمارش معکوس رو دوست ندارم.
بیستونه ثانیه.
صدای خانه آرامتر شد.
بیستوهشت.
چراغ راهرو خاموش شد.
بیستوهفت.
فلیکس به دیوار اتاق نگاه کرد.
روی دیوار چیزی ظاهر شده بود.
یک نوشتهی تازه.
«به صندلی نگاه کن.»
فلیکس به صندلی نگاه کرد.
همان صندلی خالی بود.
اما حالا...
پشت صندلی روی دیوار، سایهی یک نفر افتاده بود.
فلیکس آرام عقب رفت.
هیونجین کنار او ایستاد.
— فلیکس...
بیست ثانیه.
هان صدایش را پایین آورد:
— بچهها...
این بار خبری از شوخی نبود.
— سایه...
همه به دیوار نگاه کردند.
سایه آرام سرش را بالا آورد.
اما...
هیچکس جلوی صندلی نبود.
ده ثانیه.
چان دست فلیکس را گرفت.
— همه عقب.
نه.
سایه یک قدم جلو آمد.
هشت.
فلیکس ناخودآگاه به صندلی نزدیک شد.
هفت.
هیونجین گفت:
— فلیکس، نرو.
شش.
فلیکس به عکس داخل دستش نگاه کرد.
در عکس...
صندلی دیگر خالی نبود.
یک نفر روی آن نشسته بود.
صورتش دیده نمیشد.
پنج.
فلیکس نفسش را حبس کرد.
چهار.
شخص داخل عکس آرام سرش را بلند کرد.
سه.
فلیکس ناگهان فهمید...
آن لباس را میشناخت.
دو.
همان لباسهایی که خودش امروز پوشیده بود.
یک.
چراغ اتاق روشن شد.
صندلی...
خالی بود.
سایه ناپدید شده بود.
همه چند ثانیه فقط به اتاق خیره ماندند.
بعد دستگاه پخش از پایین صدای کلیک داد.
نوار تمام شد.
و صدای آخر...
خیلی آرام شنیده شد:
— این بار... بیشتر از یک دقیقه وقت ندارید.
- ۱۶۳
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط