{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بغل کن بالشت را بعدازاین او برنمیگردد

بغل کن بالشت را بعدازاین او برنمیگردد
بهار ِمملو از گلهـای ِ شب بو برنمیـگردد

خودت دستی بکش روی ِسرت خود رانوازش کن
سرانگشتی که میزدشانه برمو برنمیگردد

دلت پرمیکشدمیدانم اما چاره تنهایی ست
به این دریـاچه دیگر تاابد قو برنمیـگردد

ببندی یا نبندی سبزه هارا بعدازاین روبان
نگـــاه ِ گوشه یِ قابش به این سو برنمیگردد

هوا غمگین، نفس خسـته، در و دیوار لب بسته
سکوتِ خانه سنگین و هیـاهو برنمیـگردد

گذشت آن خاطرات و آن حیاط و شمعدانی ها
هوایِ عصر و تخت و چای ِ لیمو برنمیگردد

همیشه آخرِ این فیلـم، جای یک نفر خالی ست
به صحنه قیصری با زخــــم ِ چاقو برنمیـگردد

نوشتی تا "خداحـافظ" به روی ِ شیشه های ِ مه
خدا هم گـــریه کرد از جمله ی ِ "او برنمیگردد"
دیدگاه ها (۶)

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

بغل کن بالشت را بعدازاین او برنمیگرددبهار ِمملو از گلهـای ِ ...

بغل کن بالشت را بعد از این او برنمیگرددبهار ِ مملو از گلهـای...

بغل کن بالشـت را بعد از این او برنمیـگرددبهار ِ مملو از گلهـ...

بغل کن بالشـت را بعد از این او برنمیـگرددبهار ِ مملو از گلهـ...

بغل کن بالشـت را بعد از این او برنمیـگرددبهار ِ مملو از گلهـ...

بغل کن بالشـت را بعد از این او برنمیـگرددبهار ِ مملو از گلهـ...

بغل کن بالشت را بعد از این او برنمیگرددبهار ِ مملو از گلهـای...

بغل کن بالشت را، بعد از این او برنمیگرددبهارمملو از گلهای شب...

بغل کن بالشـــت را بعد از این او برنمیــــــــگرددبهار ِ ممل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط