بغل کن بالشـــت را بعد از این او برنمیــــــــگردد

بغل کن بالشـــت را بعد از این او برنمیــــــــگردد
بهار ِ مملو از گلهــــای ِ شب بو برنمیــــــــــگردد
خودت دستی بکش روی ِ سرت خود را نوازش کن
سرانگشتی که می زد شـــانه بر مو برنمیـــــگردد
دلت پر میـــکشد می دانم اما چاره تنهـــایی ست
به این دریـــــاچه دیگر تا ابد قو برنمیـــــــــــگردد
گذشت آن خاطرات و آن حیــــاط و شمعدانی ها
هوای ِ عصر و تخت و چــــای ِ لیمو برنمیـــــگردد
دیدگاه ها (۱)

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❾زندگی برای اینکه یکباردوستت داشته باشم خیلی کوت...

پرنسس ناخواسته

پارت سوم._*بیگناهان*_

بغل کن بالشت را، بعد از این او برنمیگرددبهارمملو از گلهای شب...

بغل کن بالشت را، بعد از این او برنمیگرددبهارمملو از گلهای شب...

بغل کن بالشت را، بعد از این او برنمیگرددبهارمملو از گلهای شب...

بغل کن بالشت را، بعد از این او برنمیگرددبهارمملو از گلهای شب...

بغل کن بالشـت را بعد از این او برنمیـگرددبهار ِ مملو از گلهـ...

بغل کن بالشـت را بعد از این او برنمیـگرددبهار ِ مملو از گلهـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط