{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهی زنی دامن کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت
کجا کس در قفایش اشک غم ریخت
کجا کس با زبانش آشنا بود
ندانستند این بیگانه مردم
که بانگ او طنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را
به او جز از هوس چیزی نگفتند
در او جز جلوه ظاهر ندیدند
به هرجا رفت در گوشش سرودند
که زن را بهر عشرت آفریدند
‌.
24 بهمن سالروز #فروغ_فرخزاد
دیدگاه ها (۹)

‌به چشمی خیره شد شاید بیابدنهانگاه امید و آرزو را؛دریغا آن د...

به چشمی خیره شد شاید بیابد نهانگاه امید و آرزو را دریغا آن د...

چشم هایش

به چشمی خیره شد شاید بیابدنهانگاه امید و آرزو رادریغا ، آن د...

افسانه تلخنه امیدی که بران خوش کنم دلنه پیغامی نه پیک اشنایی...

فرنگیس اولین مرکب روان کردکه دولت در زمین گنجی نهان کرداز آن...

«منشورِ اعظمِ دکترینِ حَد: استنطاقِ آنتولوژیکِ ساختار و اِعا...

بعضی اسطوره‌ها فقط در زمین فوتبال نمی‌میرند؛آرام‌آرام از روز...

هعیییییی

🎀 https://wisgoon.com/v/MC2X8TU8DX𝐍𝐞𝐰 𝐩𝐨𝐬𝐭.𖥔 ݁ ˖🩷✦با لایک و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط