پارت ۲۷۰
پارت ۲۷۰
رنگ از رخم پرید ، شنیده بود؟همه اشان را؟ حتی بچه؟
+ا..از کی اومدی ؟
_از همون موقع که به سوجون قول دادی هرچی که میگه رو به کسی نگی!
+من..من
_سوجون، دنبالم بیا!
با نگرانی به سوجون نگاه کردم که زیر لب گفت نگران نباشم ، داخل رفتمو روی تخت دراز کشیدم ، دیگه دارم واقعاً دیوونه میشم همونطور که به سقف خیره بودم دستم رو روی شکمم گذاشتم..
+بنظرت بابات تورو میخواد ؟ من خیلی بچه هارو دوست دارم اما... اما تویه دوراهی گیر کردم ، بین چانیونگ و پدرت نمیدونم کدوم یکی برام امن ترن...پدرت هیچیزی رو به من نمیگه...اون همچیزو مخفی میکنه، درسته تویه این چهار ماه سعی داشت که فقط بهم عشق بورزه اما...نمیتونست کنترل خشمش رو داشته باشه...شکاک بود ، انگار با خودش میجنگید ، بعضی شب ها چیزای نامعلومی تویه خواب میگفت و از خواب میپرید و بغلم میکرد و میگفت ترکم نکن...بنظرت باید چیکار کنم ؟ اصلا تو دختری یا پسر؟ فکر میکنم تازه یک هفته ات باشه ، صبح به عمو سوجون میگم ببرتم دکتر ، میخوام ببینم سالمی یانه.. دلم میخواد بدنیات نیارم اما ته دلم خوشحالم از وجودت، راستش حس خوبیه که یه جسم داره دونفرو در خودش پرورش میده ، استرسم دارم ، میترسم پدرت وقتی بهفمه تا حد مرگ بزنتم و بگه که باید از بین ببرمت...تازه شاید الانم فهمیده باشه ، از عموی دهن لقت هیچی بعید نیست..
رنگ از رخم پرید ، شنیده بود؟همه اشان را؟ حتی بچه؟
+ا..از کی اومدی ؟
_از همون موقع که به سوجون قول دادی هرچی که میگه رو به کسی نگی!
+من..من
_سوجون، دنبالم بیا!
با نگرانی به سوجون نگاه کردم که زیر لب گفت نگران نباشم ، داخل رفتمو روی تخت دراز کشیدم ، دیگه دارم واقعاً دیوونه میشم همونطور که به سقف خیره بودم دستم رو روی شکمم گذاشتم..
+بنظرت بابات تورو میخواد ؟ من خیلی بچه هارو دوست دارم اما... اما تویه دوراهی گیر کردم ، بین چانیونگ و پدرت نمیدونم کدوم یکی برام امن ترن...پدرت هیچیزی رو به من نمیگه...اون همچیزو مخفی میکنه، درسته تویه این چهار ماه سعی داشت که فقط بهم عشق بورزه اما...نمیتونست کنترل خشمش رو داشته باشه...شکاک بود ، انگار با خودش میجنگید ، بعضی شب ها چیزای نامعلومی تویه خواب میگفت و از خواب میپرید و بغلم میکرد و میگفت ترکم نکن...بنظرت باید چیکار کنم ؟ اصلا تو دختری یا پسر؟ فکر میکنم تازه یک هفته ات باشه ، صبح به عمو سوجون میگم ببرتم دکتر ، میخوام ببینم سالمی یانه.. دلم میخواد بدنیات نیارم اما ته دلم خوشحالم از وجودت، راستش حس خوبیه که یه جسم داره دونفرو در خودش پرورش میده ، استرسم دارم ، میترسم پدرت وقتی بهفمه تا حد مرگ بزنتم و بگه که باید از بین ببرمت...تازه شاید الانم فهمیده باشه ، از عموی دهن لقت هیچی بعید نیست..
- ۷.۶k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط