پارت ۲۸۹
پارت ۲۸۹
ویو یونا:
چشمام رو که باز کردم رویه صندلی بودم و جولیا جلوی روم بود
+چرا دزدیدیم؟
جولیا: این نقشه ی من نبود اما خب خیلی خوشم اومد ازش
+منظورت چیه؟
جولیا: خب راستش با هایون نقشه کشیده بودیم که هر طور شده یا از هیون و یا از ینفر دیگه حامله بشم تا هیون مجبور بشه باهام ازدواج کنه اما خب ،چانیونگ این رو شنید و بجاش یه نقشه ی بی عیب و نقص کشید
قرار شد بیاد سمتت و ازت استفاده کنه تا بتونه مدارکی بدست بیاره ،وقتی اون روز توی سرویس بهداشتی رستوران تورو بوسید یه عکس خیلی فوق العاده گرفتم ، اما خب لازم نشد استفادش کنیم چون از شانس خیلی خوبمون باردار شدی ، میدونستم اولین نفری که خبردار میشه سوجونه و خب سوجونم فکر میکرد که هیون از بچه ها متنفره اینطور نیست ؟
در سکوت بهش زل زده بودم که ادامه داد:
جولیا: خلاصه ، یکاری کردیم که نتونی به هیون بگی بارداری ، اونروز که با سوجون رفت چانیونگ بهش پیام میده و میخواد ببینتش وقتی میره اونجا چانیونگ یه سری دروغ سرهم میکنه و اون عکس رو بهش نشون میده و من هم بهش زنگ میزنم و میگم که وقتی با سوجون حرف میزدی شنیدم که باردار بودی و بخاطر اینکه از هیون متنفر بودی سقطش کردی ، با اینکار ضربه ی نهایی رو زدیم و عاقبتش کتک خوردن تو توسط هیون و سقط شدن بچه شد ، توی این فاصله چانیونگ با پلیس تماس گرفت و از طریق آدرسی که بهش داده بودم پلیسا اومدن و هیونو سر یه صحنه ی خشونت بار دستگیر کردن ، فکر میکردیم از هیون متنفری و ازش شکایت میکنی اما عاشق شده بودی و شکایتی نداشتی ، بعدشم که معلوم شد هیون دچار اختلاله روانیه ، تصمیم گرفتم بگم باردارم چون بعد از مرگ بچه اش حتما خوشحال میشد خبر باردار شدن من رو بگیره اما بازم تو و سوجون خرابش کردین، راهی برام نذاشتی حالا با مرگت از شرت خلاص میشم و هیون برای من میشه ، اگه تو نبودی همون موقع میتونستم عاشقش کنم ، اما تو...توی لعنتی تویه هر لحظه ی زندگی توی یادش بودی تو همچیزو خراب کردی...
از روی صندلی بلندم کرد و به سمت صخره بردم
+دیوونه شدی؟ چیکار میکنی ؟
جولیا: میخوام بکشمت ، اینکه خفه شی خیلی مرگ دردناکی نیست اما خب بهرحال همین که بمیری برای من کافیه
+نکن...
دستا و پاهام بسته بود نمیتونستم از دستش فرار کنم، تا لبه ی صخره بردم
جولیا: حالا بمیر
یعنی دیگه آخرشه ؟ دخترکم داریم باهم میمیریم ، داریم میریم پیش دایی جونگین
ما میریم اما بابا هیونت از یاد نمیبرتمون من مطمئنم ، امیدوارم بعد از ما خوشبخت بشه
هولم داد ، با سرعت به آب نزدیک میشدم چشمام رو بستم و لحظات خوشمون رو تصور کردم ، دلم میخواست برای آخرین بار ببینمش از خدا خواسته بودم تویه بغل اون بمیرم اما سرنوشتمون این بود...
ویو یونا:
چشمام رو که باز کردم رویه صندلی بودم و جولیا جلوی روم بود
+چرا دزدیدیم؟
جولیا: این نقشه ی من نبود اما خب خیلی خوشم اومد ازش
+منظورت چیه؟
جولیا: خب راستش با هایون نقشه کشیده بودیم که هر طور شده یا از هیون و یا از ینفر دیگه حامله بشم تا هیون مجبور بشه باهام ازدواج کنه اما خب ،چانیونگ این رو شنید و بجاش یه نقشه ی بی عیب و نقص کشید
قرار شد بیاد سمتت و ازت استفاده کنه تا بتونه مدارکی بدست بیاره ،وقتی اون روز توی سرویس بهداشتی رستوران تورو بوسید یه عکس خیلی فوق العاده گرفتم ، اما خب لازم نشد استفادش کنیم چون از شانس خیلی خوبمون باردار شدی ، میدونستم اولین نفری که خبردار میشه سوجونه و خب سوجونم فکر میکرد که هیون از بچه ها متنفره اینطور نیست ؟
در سکوت بهش زل زده بودم که ادامه داد:
جولیا: خلاصه ، یکاری کردیم که نتونی به هیون بگی بارداری ، اونروز که با سوجون رفت چانیونگ بهش پیام میده و میخواد ببینتش وقتی میره اونجا چانیونگ یه سری دروغ سرهم میکنه و اون عکس رو بهش نشون میده و من هم بهش زنگ میزنم و میگم که وقتی با سوجون حرف میزدی شنیدم که باردار بودی و بخاطر اینکه از هیون متنفر بودی سقطش کردی ، با اینکار ضربه ی نهایی رو زدیم و عاقبتش کتک خوردن تو توسط هیون و سقط شدن بچه شد ، توی این فاصله چانیونگ با پلیس تماس گرفت و از طریق آدرسی که بهش داده بودم پلیسا اومدن و هیونو سر یه صحنه ی خشونت بار دستگیر کردن ، فکر میکردیم از هیون متنفری و ازش شکایت میکنی اما عاشق شده بودی و شکایتی نداشتی ، بعدشم که معلوم شد هیون دچار اختلاله روانیه ، تصمیم گرفتم بگم باردارم چون بعد از مرگ بچه اش حتما خوشحال میشد خبر باردار شدن من رو بگیره اما بازم تو و سوجون خرابش کردین، راهی برام نذاشتی حالا با مرگت از شرت خلاص میشم و هیون برای من میشه ، اگه تو نبودی همون موقع میتونستم عاشقش کنم ، اما تو...توی لعنتی تویه هر لحظه ی زندگی توی یادش بودی تو همچیزو خراب کردی...
از روی صندلی بلندم کرد و به سمت صخره بردم
+دیوونه شدی؟ چیکار میکنی ؟
جولیا: میخوام بکشمت ، اینکه خفه شی خیلی مرگ دردناکی نیست اما خب بهرحال همین که بمیری برای من کافیه
+نکن...
دستا و پاهام بسته بود نمیتونستم از دستش فرار کنم، تا لبه ی صخره بردم
جولیا: حالا بمیر
یعنی دیگه آخرشه ؟ دخترکم داریم باهم میمیریم ، داریم میریم پیش دایی جونگین
ما میریم اما بابا هیونت از یاد نمیبرتمون من مطمئنم ، امیدوارم بعد از ما خوشبخت بشه
هولم داد ، با سرعت به آب نزدیک میشدم چشمام رو بستم و لحظات خوشمون رو تصور کردم ، دلم میخواست برای آخرین بار ببینمش از خدا خواسته بودم تویه بغل اون بمیرم اما سرنوشتمون این بود...
- ۸.۸k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط