{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلش که تنگ میشود...بهانه میگیرد..پایش را همچین زمین میکوب

دلش که تنگ میشود...بهانه میگیرد..پایش را همچین زمین میکوبد که عرش خدا هم میارزد
به درز دیوار..سیم کارت هم گیر میدهد..عاشق بهانه هایش هستم.. یک جوری جون میدهم برای بهانه هایش که نگو. چون همه اش از سر دوست داشتن است..از سر عاشق بودنش هست..بیرون که میرود لابلای ازدحام جمعیت چشم چشم میکند مرا ببیند. پشت ویترین مغازه ها مکث میکند.پسند هایش را با من مشورت میکند...بعد با خودش میگوید..لعنتی کجایی که بی تو دیوانه شده ام..و من اینجا،میمیرم و زنده میشوم از خجالت اینکه در کنارش نیستم..در کنار تو که دلیل تمام بهانه گیری هایت هستم..
تمام زندگیم...منو ببخش..که دور از تو هستم...دنیای من..فرشته مهربونی من..دردت به جونم..قربونت دل تنگ ات بشم..دوستت دارم..عمرم...نفسم..
دیدگاه ها (۱)

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹¹_بخش دوم_در کوپه را نیمه باز میگذارم که اگر ...

پارت ششمآسا:اه...چان...فقط امیدوارم حق با تو باشهچان انگشت ه...

پارت ۲۹دوباره اوضاع برای ساسکه تبدیل به جهنم متحرک شد.او قرا...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط