قرار بود دیگه آرت نکشم چون زشت میکشم و نمیدونم احساس میکن اینم زیاد خوب نشده🥲🫠
دوستان این ایمی اگه یادتونه دوست بچگی مادرم بود هاروکی اگه حافظه خوشگلتون کار میکنه...این ارته بزرگیاشه
قبلان عکس بچگیاشو گذاشتم....بزارین اول بگم که گرگ ها قبیلهای از جادوگران متنفرن...ایمی حالا یه قذیهای داره که حوصله ندارم بگم😑😂کلان خلاصه میگم که زمانی ایمی مادرم با پدرم ازدواج کرد یواشکی اومد گفت من میخوام به عنوان خدمتکار تو قصره شما کار کنم خلاصه استخدام شد...حوصله ندارم چیکار کنم😂😂...خدمتکار وفادار پدرمو دید ازش خوشش نیومد چون دشمن بودن خدمتکار پدرم اسمش لئو بود و یه جادوگر بود و با ایمی لج بود و خب ایمی یکم دستو پا چلفتی بود خلاصههههه😂😂ایمی لئو کم کم باهم دیگه جور شدن و خب یجورایی ایمی اول عاشق لئو شد سعی کرد موخشو بزنه😔ولی لئو براش حرکات ایمی عجیب غریب بود خلاصه که ایمی فهمید لئو حالیش نمیشه قشنگ رفت تو تخمه چشاش دیگه عتراف کرد😂امروز اصلان حوصله داستان گویی ندارم😑🥲...لئو ازش زمان خواست همین زمانه کوفتی نزدیک یک ماه طول کشید😂😔خلاصه بگیریم که این دو کفتره عاشق بهم رسیدن و خبر اومد ایمی باردار و یه بچه ۵ ماه تو شکمش داره...گیلیلیللی😂...و خب چون گرگ ها از جادوگران متنفر بودن ایمی رو از گله خودشون روندن ولی پدر مادر ایمی هیچوقت این کارو با دختره دور دوشون نکردن...خلاصه تو این هیری ویری...چقدر خلاصه گفتم😂😂😂...آره دیگه تو این هیری ویری جنگ شد و ایمی که بچه تو شکمش بود تو اون جنگ بود با لئو...بزارین بگم که ایمی با اینکه یه گرگ بود از لئو خواهش کرد که بهش کتابه جادوییش رو بده و بهش یاد بده که چجوری جادو کنه...خیلی خلاصه میگم لئو مرد😂😂و ایمی بچش سقط شد تو اون جنگ🥲...دوست دارین فحش بدین به یورمم نیست😂...جنگ هنوز ادامه داشت. ایمی جسد عزیز ترین کسشو با خودش برد و رفت جایی که کسی نتونه پیداش کنه...ایمی در تلاشه که بتونه کاری کنه لئو زنده بشه و با این امید داره زندگی میکنه که میتونه روزی لئو رو برگردونه🥲
دوستان فحش ازاد😂🤝
قبلان عکس بچگیاشو گذاشتم....بزارین اول بگم که گرگ ها قبیلهای از جادوگران متنفرن...ایمی حالا یه قذیهای داره که حوصله ندارم بگم😑😂کلان خلاصه میگم که زمانی ایمی مادرم با پدرم ازدواج کرد یواشکی اومد گفت من میخوام به عنوان خدمتکار تو قصره شما کار کنم خلاصه استخدام شد...حوصله ندارم چیکار کنم😂😂...خدمتکار وفادار پدرمو دید ازش خوشش نیومد چون دشمن بودن خدمتکار پدرم اسمش لئو بود و یه جادوگر بود و با ایمی لج بود و خب ایمی یکم دستو پا چلفتی بود خلاصههههه😂😂ایمی لئو کم کم باهم دیگه جور شدن و خب یجورایی ایمی اول عاشق لئو شد سعی کرد موخشو بزنه😔ولی لئو براش حرکات ایمی عجیب غریب بود خلاصه که ایمی فهمید لئو حالیش نمیشه قشنگ رفت تو تخمه چشاش دیگه عتراف کرد😂امروز اصلان حوصله داستان گویی ندارم😑🥲...لئو ازش زمان خواست همین زمانه کوفتی نزدیک یک ماه طول کشید😂😔خلاصه بگیریم که این دو کفتره عاشق بهم رسیدن و خبر اومد ایمی باردار و یه بچه ۵ ماه تو شکمش داره...گیلیلیللی😂...و خب چون گرگ ها از جادوگران متنفر بودن ایمی رو از گله خودشون روندن ولی پدر مادر ایمی هیچوقت این کارو با دختره دور دوشون نکردن...خلاصه تو این هیری ویری...چقدر خلاصه گفتم😂😂😂...آره دیگه تو این هیری ویری جنگ شد و ایمی که بچه تو شکمش بود تو اون جنگ بود با لئو...بزارین بگم که ایمی با اینکه یه گرگ بود از لئو خواهش کرد که بهش کتابه جادوییش رو بده و بهش یاد بده که چجوری جادو کنه...خیلی خلاصه میگم لئو مرد😂😂و ایمی بچش سقط شد تو اون جنگ🥲...دوست دارین فحش بدین به یورمم نیست😂...جنگ هنوز ادامه داشت. ایمی جسد عزیز ترین کسشو با خودش برد و رفت جایی که کسی نتونه پیداش کنه...ایمی در تلاشه که بتونه کاری کنه لئو زنده بشه و با این امید داره زندگی میکنه که میتونه روزی لئو رو برگردونه🥲
دوستان فحش ازاد😂🤝
- ۴.۶k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط