وقتی به خونه برگشتم صدای نامجون رو از توی اتاقش شنیدم.
وقتی به خونه برگشتم صدای نامجون رو از توی اتاقش شنیدم.
در نیمه باز بود.
_مامان من نمیتونم همین طوری بهش بگم.
مکث کرد.
_میدونم قرارمون از بچگی بوده اما ویرا حق داره خودش تصمیم بگیره.
قلبم فرو ریخت.
قرار؟
از بچگی؟
نامجون ادامه داد.
_اگه بفهمه من از همون روز اول میدونستم قراره نامزدش بشم، فکر میکنه تمام مدت داشتم بهش دروغ میگفتم.
دستم روی دستگیره متوقف شد.
نامزد؟!من و نامجون؟
صدای قدم هاش اومد و سریع از در فاصله گرفتم.
چند ثانیه بعد از اتاق بیرون اومد.
همین که منو دید رنگش پرید.
_ویرا...
_از کی میدونستی؟
مکث کرد.
_از کی کیم نامجون؟
نگاهش رو پایین انداخت.
_از روزی که با هزار امید به این خونه اومدیم.
با ناباوری خندیدم.
_یعنی تمام این مدت میدونستی خانواده هامون میخواستن ما ازدواج کنیم.؟
_آره
و حتی یه کلمه هم بهم نگفتی؟
_میخواستم خودت اول منو بشناسی.
_ بدون اینکه بدونم چرا انقدر اصرار داشتی ما همخونه بشیم؟
نامجون چند قدم به سمتم برداشت.
_ویرا من...
_نه!الان نمیخوام چیزی بشنوم.
از کنارش رد شدم اما دستم رو گرفت.
_لطفا فقط یه بار بهم گوش کن.
برگشتم سمتش و دستم رو از دستش بیرون کشیدم.
_ تو هیچ حقی نداری برای من تصمیم بگیری.
چیزی نگفت.
و عجیب تر از همه همین سکوتش بود.
بچه ها من خیلی عذر میخوام این چند روز پارت نذاشتم داشتم آهنگ مینوشتم خیلی مغزم و ذهنم درگیر بود و اصلا وقت نکردم
قول میدم از فردا مرتب پارت بذارم تازه یه فیک برای بعد از اینم آماده کردم.
فقط لطفا حمایت کنید پارت قبلیش اصلا حمایت نشد
در نیمه باز بود.
_مامان من نمیتونم همین طوری بهش بگم.
مکث کرد.
_میدونم قرارمون از بچگی بوده اما ویرا حق داره خودش تصمیم بگیره.
قلبم فرو ریخت.
قرار؟
از بچگی؟
نامجون ادامه داد.
_اگه بفهمه من از همون روز اول میدونستم قراره نامزدش بشم، فکر میکنه تمام مدت داشتم بهش دروغ میگفتم.
دستم روی دستگیره متوقف شد.
نامزد؟!من و نامجون؟
صدای قدم هاش اومد و سریع از در فاصله گرفتم.
چند ثانیه بعد از اتاق بیرون اومد.
همین که منو دید رنگش پرید.
_ویرا...
_از کی میدونستی؟
مکث کرد.
_از کی کیم نامجون؟
نگاهش رو پایین انداخت.
_از روزی که با هزار امید به این خونه اومدیم.
با ناباوری خندیدم.
_یعنی تمام این مدت میدونستی خانواده هامون میخواستن ما ازدواج کنیم.؟
_آره
و حتی یه کلمه هم بهم نگفتی؟
_میخواستم خودت اول منو بشناسی.
_ بدون اینکه بدونم چرا انقدر اصرار داشتی ما همخونه بشیم؟
نامجون چند قدم به سمتم برداشت.
_ویرا من...
_نه!الان نمیخوام چیزی بشنوم.
از کنارش رد شدم اما دستم رو گرفت.
_لطفا فقط یه بار بهم گوش کن.
برگشتم سمتش و دستم رو از دستش بیرون کشیدم.
_ تو هیچ حقی نداری برای من تصمیم بگیری.
چیزی نگفت.
و عجیب تر از همه همین سکوتش بود.
بچه ها من خیلی عذر میخوام این چند روز پارت نذاشتم داشتم آهنگ مینوشتم خیلی مغزم و ذهنم درگیر بود و اصلا وقت نکردم
قول میدم از فردا مرتب پارت بذارم تازه یه فیک برای بعد از اینم آماده کردم.
فقط لطفا حمایت کنید پارت قبلیش اصلا حمایت نشد
- ۶۸
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط