وقتی سر اینکه دیر خونه میاین دعوا کردین ....

وقتی سر اینکه دیر خونه میاین دعوا کردین ....

### نقطه شروع دعوا

یه شب نامجون بعد از چند هفته بالاخره یه شب کامل وقت آزاد پیدا می‌کنه. برای ا.ت برنامه می‌چینه؛ حتی یه شام ساده درست کنه و به ا.ت پیام میده :

«امشب زود بیا. فقط امشب.»

ا.ت هم قول می‌ده.

اما وسط فیلم‌برداری، کارش طولانی می‌شه و گوشی‌اش هم مدام خاموش یا روی سایلنته. ساعت می‌شه ۱۰ شب... ۱۲ شب... ۲ صبح.

نامجون منتظر می‌مونه.

وقتی بالاخره ا.ت وارد خونه می‌شه، می‌بینه نامجون بیداره.

و اینجا دعوا شروع می‌شه.

نامجون اول خیلی آرومه، که این خودش ناراحت‌کننده‌تره:

— «چند ساعت دیگه باید منتظر می‌موندم تا یه پیام بدی؟»

ا.ت هم خسته و عصبیه:

— «نامجون، من سر کار بودم. نمی‌تونستم همین‌طوری همه‌چیز رو ول کنم و بیام.»

نامجون:
— «منم کار دارم، ا.ت. منم خسته می‌شم.»

ا.ت:
— «پس تو باید بهتر از هرکسی منو درک کنی!»

و اینجا نامجون یه چیزی می‌گه که دعوا رو جدی‌تر می‌کنه:

— «من درکت می‌کنم. مشکل من کارت نیست... مشکل اینه که انگار دیگه هیچ جایی توی زندگی شلوغت برای من نمونده.»


### بخش احساسی

ا.ت از حرفش ناراحت می‌شه و میگه:

— «فکر می‌کنی من این وضعیت رو دوست دارم؟ فکر می‌کنی دلم نمی‌خواد بیام خونه؟»

نامجون هم جواب می‌ده:

— «پس چرا هر بار من باید منتظر بمونم تا شاید چند دقیقه ببینمت؟»

بعد از این دعوا ا.ت می‌ره اتاق یا حتی برای چند ساعت از خونه بیرون می‌ره تا آروم بشه.


### پایان

ا.ت بعد از مدتی برمی‌گرده و می‌بینه نامجون هنوز بیداره. این بار آروم‌تره.

ا.ت میگه:

— «من فکر می‌کردم چون همیشه کنارمی، لازم نیست هر بار نشون بدم که چقدر برام مهمی.»

نامجون بهش نگاه می‌کنه و جواب می‌ده:

— «و من فکر می‌کردم اگه دلتنگت باشم، باید ازت ناراحت باشم.»

بعد ا.ت کنارش می‌شینه و می‌گه:

— «من کارم رو ول نمی‌کنم، نامجون. تو هم کارت رو ول نمی‌کنی. ولی نمی‌خوام وسط این همه چیز، همدیگه رو فراموش کنیم.»

و نامجون لبخند کوچیکی می‌زنه و می‌گه:

— «پس از فردا، حداقل یه تماس در روز. حتی اگه فقط سی ثانیه باشه.»

ا.ت سرش رو روی شونهٔ نامجون می‌ذاره و می‌گه:

— «راستی... شام رو نگه داشتی؟»

نامجون با اخم ساختگی:
— «سرده.»

ا.ت:
— «گرمش کن.»

نامجون:
— «بعد از اون همه دعوا هنوزم می‌خوای من برات غذا گرم کنم؟»

ا.ت لبخند می‌زنه و دستش رو می‌گیره:

— «آره. چون دوستت دارم.»

و نامجون می‌خنده


گیلیلییلیلیلیلیل اینم اون تکپارتی که قول دادم

اون سه تا پارت که از سرنوشت قول داده بودم هم دارم می‌نویسم

بوس بهتتتون

حمایت؟

🫠✨😚🥹🤍💗🎀
دیدگاه ها (۳)

🖤 اولین برخورد جونگ‌کوک و ا/تچند ماه قبل، توی یک مراسم خانوا...

Forbidden love①⑦ا/ت: تروخدا... نگو! اسمش رو نیارکوک: این حقی...

😭💀 سناریو بی‌تی‌اس وقتی از شدت ذوق و شیطنت، گرنمو جوری گاز م...

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

#سناریو #اد__𝑱𝒆𝒏𝒏𝒊𝒆 🍙🖤وقتی تو خواب نفسمون بالا نمیاد و اونا ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۹لیویا POVگذر ثانی...

ریاکشن پارت ۲

سناریو از شخصیت های انیمه جوجوتسو کایسن_ درخواستی

P21۲روز از روزی که آچا و سوسی باهم دیدار کرده بودن می‌گذشت،د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط