{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗

🌙 ویو آت

از کافه بیرون اومدیم و جیهوپ کنارم راه می‌رفت.

جیهوپ:
خب آت، حالا که قرار شد بیشتر همدیگه رو بشناسیم... از کجا شروع کنیم؟ 😄

آت:
نمی‌دونم... تو بگو.

جیهوپ:
مثلاً بگو وقتی ناراحتی چی آرومت می‌کنه؟

آت کمی فکر کردم.

آت:
موسیقی... و قدم زدن توی یه جای آروم.

جیهوپ:
پس فهمیدم. 😌

آت:
چی رو؟

جیهوپ:
وقتی ناراحت شدی، باید ببرمت یه جای آروم و برات موسیقی بذارم. 😂

آت خندید.

آت:
تو خیلی سریع برنامه می‌ریزی!

جیهوپ:
خب باید از همین اول حرفه‌ای باشم. 😎

چند روز گذشت و حرف زدن‌هامون بیشتر شد.

گاهی صبح‌ها پیام می‌داد.

گاهی بدون دلیل خاصی می‌پرسید:
«امروز حالت خوبه؟»

و من کم‌کم متوجه شدم...

منتظر پیام‌هاش می‌مونم.

یک شب گوشی‌م زنگ خورد.

جیهوپ بود.

آت:
الو؟

جیهوپ:
فقط می‌خواستم صداتو بشنوم.

آت چند ثانیه ساکت موندم.

آت:
همین؟ 😂

جیهوپ:
آره... همین.

لبخند زدم.

شاید چیزی بین ما داشت شکل می‌گرفت...

چیزی که هنوز اسمش رو نمی‌دونستیم.

اما هر روز واقعی‌تر می‌شد. 💜🦋

╚═══.·:·.💜.·:·.═══╝

پایان پارت چهارم... 🎀
دیدگاه ها (۲)

چقدر توصیف زیبایی

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²¹ویو: ویکتوربعد از قطع تماس، چند ...

the lost leaves/رمان جیمین

🟡 #آیه_تراپی | وقتی ظاهراً همه‌چی سر جاشه، ولی از هیچ چیز لذ...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

پشت نگاه سردت پارت ۲۰ — ویو آت 🌿صبح روز بعد، با صدای زنگ گو...

گاهی زیادی خوب بودن، نتیجه‌ش خوب نیست...وقتی بیشتر از ظرفیتِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط