{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پشت نگاه سردت

پشت نگاه سردت
پارت ۲۰ — ویو آت 🌿

صبح روز بعد، با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم.
چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد دیشب چیشد

از تخت بلند شدم و جلوی آینه ایستادم.
موهام رو مرتب کردم و بعد لباسام رو پوشیدم.

گوشیم رو برداشتم.
هیچ پیامی از ته نداشتم.

با خودم گفتم:

ات: خب که چی؟ قرار نیست که هر روز بهت پیام بده!

گوشی رو توی کیفم گذاشتم و از خونه بیرون رفتم.

وقتی به مدرسه رسیدم، حیاط مثل همیشه شلوغ بود.
چند نفر مشغول حرف زدن بودن و صدای خنده از گوشه‌وکنار می‌اومد.

آروم وارد حیاط شدم.

هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای آشنایی از پشت سرم شنیدم.

ته: صبح بخیر.

برگشتم.

ته بود.

دست‌هاش توی جیبش بود و با همون لبخند کوچیک همیشگی نگام می‌کرد.

ات: صبح بخیر.

چند لحظه سکوت کردیم.

بعد ته آروم پرسید:

ته: دیشب خوابیدی؟

با تعجب نگاش کردم.

ات: آره. چرا؟

ته: هیچی... فقط پرسیدم.

لبخند کوچیکی زدم.

ات: خودت چی؟

ته نگاهش رو برای لحظه‌ای ازم گرفت.

ته: خیلی نه.

ات: چرا؟

چند ثانیه مکث کرد.

ته: به خاطر همون موضوعی که دیشب گفتم.

نگاهش کردم.

ات: هنوز ناراحتی؟

ته سرشو تکون داد.

ته: نه.

بعد مستقیم توی چشمام نگاه کرد.

ته: فقط دارم فکر می‌کنم.

ات: به چی؟

لبخند خیلی آرومی زد.

ته: به اینکه چی واقعاً برام مهمه.

قلبم یه لحظه تندتر زد.

قبل از اینکه چیزی بگم، زنگ مدرسه خورد.

ته کنار رفت و گفت:

ته: بعداً حرف می‌زنیم.

چند قدم رفت، اما دوباره برگشت.

ته: آت؟

ات: هوم؟

ته: امروز بعد مدرسه منتظرم بمون.

با تعجب پرسیدم:

ات: برای چی؟

لبخند زد.

ته: می‌خوام یه چیزی بهت بگم.

بعد رفت.

من همون‌جا ایستاده بودم و رفتنش رو نگاه می‌کردم.

نمی‌دونستم قراره چی بگه...

اما یه چیزی ته دلم می‌گفت:

امروز قرار چه اتفاقی بیوفته
ادامه دارد ۱۲ لایک
دیدگاه ها (۰)

پشت نگاه سردت.. 19تهیونگگوشی رو روی تخت گذاشتم و چند لحظه به...

پشت نگاه سردت ... ۱۸ویو آت دوباره صدای پیام اومد.گوشی رو بر...

پشت نگاه سردت ... 14ویو آتاز فروشگاه بیرون اومدم و کیسه‌هامو...

پشت نگاه سردت — پارت دهم ویو تهاز خواب بیدار شدم، دوش گرفتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط