{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میرزا محمد فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی

شب چو در بستم و مست از مي ‌نابش كردم
ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم

ديدي آن ت‍ُرك ختا دشمن جان بود مرا؟
گرچه عمري به خطا دوست خطابش كردم

منزل مردم بيگانه چو شد خانه یِ چشم
آن قدر گريه نمودم كه خرابش كردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشي در دلش افكندم و آبش كردم

غرق خون بود و نمی م‍ُرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم

دل كه خونابه غم بود و جگر‌ گوشه یِ درد
بر سر آتشِ جور‌ِ تو كبابش كردم

زندگي كردنِ من م‍ُردنِ تدريجي بود
آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم
دیدگاه ها (۱)

شب چو در بستم و مست از می نابـش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت...

شب چو در بستم و مست از می‌نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت...

شب چو در بستم و مست از می‌نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت...

شب چـــو در بستم و مست از می نابش کردممــاه اگر حلقــــه به ...

🦋✨شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم،ماه اگر حلقه به در ک...

شب چو در بستم و مست از می‌نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت ...

#غزل ؛ #کهن شب چو در بستم و مست از می‌نابش کردم  ماه اگر حل...

۲۵ مهرماه

غـــم در همـــه جا خانـــه می‌کندحتی در لبــــخندیبــه آغوش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط