{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه شعر :

پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افگند به سراپای پدر

گفت گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در

من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر
دیدگاه ها (۰)

چرا وزیر وکیل دکتر مهندس رئیس و مدیر شدن اما آدم نشدن

پادشاهی که دستور بازداشت پدرش را داد!

نماد مرگ پارت شیشم

پارت ۱۶۳.۲.۱.اکشننننن🐺🦷پدر عسل چند ثانیه بهش خیره موند و بعد...

«دشمنِ نیمکت بغلی»زنگ مدرسه تازه خورده بود که رها با عجله وا...

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

**#disguise** **#دیسگایز** **#Part_26** **#Jeon_Jackson**...

🦢 پارت سی‌ویکم | حقیقت پدرلیانا هنوز جلوی در ایستاده بود.— ی...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ام 𓆪 🖤🥀اسما به عکس خیره مانده بود.ـ «یعنی...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁹﴿ویو ات﴾سنگینی عجیبی روی پلک‌هایم حس م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط