سـرت را بر بازوانم بگذار

سـرت را بر بازوانم بگذار
تنت را هم در کنارِ دلم
میانِ آغوش خیالم
نفـس بکش
تمام ترس و خستگی‌ام
از شب تمام می‌شود
اگر حتی در آغوشِ
خیالم خفته باشی
نفسسسسسسم❤❤
دیدگاه ها (۰)

اولین بارانِ پاییز رادر آغوشِ چه کسی سر می‌کنی؟چه کسی قرار ا...

طبیعت

تو با شرم قشنگ عمق چشمانت . . .مرا وقتے تماشا مے ڪنے عشق است...

یه چیز هست توی صدات، یه لرزشِ خاص که باهاش دلم آروم می‌گی...

😔💔 شعر عاشقانه غمگین | زخمِ عشقتو رفتی و بعد از تو، دلم بی‌ق...

واقعاً نمی‌دونم از کِی این‌همه خستگی نشست روی دلم…از کِی دیگ...

ما از میان باد و باران گذشتیمترس را از کف دستانمان پاک کردیم...

داداش جان، می‌دونم این روزا زندگی برای جوونا آسون نیست؛ پر ا...

ای نفـس هایت همه دنیای مـن        درتپش های دلـت نجـوای مـن ...

می‌دانست در برابر این جهان بی‌رحم که گاهی حتی صدای نفس هایش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط