واقعاً نمیدونم از کِی اینهمه خستگی نشست روی دلم…
واقعاً نمیدونم از کِی اینهمه خستگی نشست روی دلم…
از کِی دیگه هیچچیز مثل قبل خوشحالم نمیکنه، از کِی لبخند زدن شد یه کاری که فقط برای عادی جلوه دادنِ حالم انجامش میدم…
این روزا زیرِ بارِ یه عالمه فکر، فشار، بغض و حرفِ نگفته دارم آرومآروم له میشم؛
نه دلم به زندگی گرمه، نه دیگه چیزی اون شوقِ قبل رو توی دلم زنده میکنه…
یه جایی رسیدم که واقعاً میگم «هیچی به هیچی»؛
نه توانِ توضیح دادن دارم، نه حوصلهی گلایه کردن، نه حتی انتظار دارم کسی بفهمه توی دلم چی میگذره…
فقط سکوت میکنم، ادامه میدم و وانمود میکنم که خوبم.
شاید چون بعضی دردها رو نمیشه گفت،
بعضی خستگیها رو نمیشه توضیح داد،
و بعضی شبها رو فقط باید با خودت و خدا سر کنی…
با همهی اینا، با تمامِ این خستگی و بیحسی،
بازم میگم شکر…
نه چون حالم خوبه،
نه چون همهچیز رو به راهه؛
فقط چون هنوز یه جایی تهِ این دلِ خسته،
اسمِ «شکر» از یادم نرفته… ♾️
از کِی دیگه هیچچیز مثل قبل خوشحالم نمیکنه، از کِی لبخند زدن شد یه کاری که فقط برای عادی جلوه دادنِ حالم انجامش میدم…
این روزا زیرِ بارِ یه عالمه فکر، فشار، بغض و حرفِ نگفته دارم آرومآروم له میشم؛
نه دلم به زندگی گرمه، نه دیگه چیزی اون شوقِ قبل رو توی دلم زنده میکنه…
یه جایی رسیدم که واقعاً میگم «هیچی به هیچی»؛
نه توانِ توضیح دادن دارم، نه حوصلهی گلایه کردن، نه حتی انتظار دارم کسی بفهمه توی دلم چی میگذره…
فقط سکوت میکنم، ادامه میدم و وانمود میکنم که خوبم.
شاید چون بعضی دردها رو نمیشه گفت،
بعضی خستگیها رو نمیشه توضیح داد،
و بعضی شبها رو فقط باید با خودت و خدا سر کنی…
با همهی اینا، با تمامِ این خستگی و بیحسی،
بازم میگم شکر…
نه چون حالم خوبه،
نه چون همهچیز رو به راهه؛
فقط چون هنوز یه جایی تهِ این دلِ خسته،
اسمِ «شکر» از یادم نرفته… ♾️
- ۱۴.۹k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط