من از یک شکست عاشقانه می آیم ، بگذار همه برای این اعتراف
من از یک شکست عاشقانه می آیم ، بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند .
شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن .
می گویند از صبح بنویس ، از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت ،
باران ، پنجره چشمانم را شسته است !!!
همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال ، اما من گمان میکنم این
خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم .
بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز، که حضورش معجزه لحظه های تنهایی من است .
قیمت وفا شاید گرانتر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش برآید .
سقف اعتماد تعمیری ست ، مدام چکه می کند ، آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که
باید پر باشد خالیست ، نمی توانم باورش کنم نه رفتنش و نه ماندنش را .
مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد
می آورد و آتش را می سوزاند .
این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است ، اگر ترانه ها ثمره تخیل بود
به جنون نمی رسید ، اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی
ست .
خلاصه غم سنگینی ست اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد .
اما همیشه حق با برنده ها نیست ، می شود در عین بازنده بودن سربلند بود و او را از
کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد .
قرار بود حقیقت را بگویم سخت ست ، بی علاج ست ، دانستنش آدم را کم کم می کشد ،
گریه شبانه می آورد آ اما همین است ، خبر کاملا" ناگوار و واقعی ست
" اون یکی را جز من داشت "
سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکستری های آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه
باشد ، گریه می کنم با شکوه ، مثل اقیانوس ، بلند مثل اورست ، او نمی شنود و نمی داند
که ماه ، خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست .
یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفته من است :
چرا ؟!
شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن .
می گویند از صبح بنویس ، از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت ،
باران ، پنجره چشمانم را شسته است !!!
همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال ، اما من گمان میکنم این
خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم .
بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز، که حضورش معجزه لحظه های تنهایی من است .
قیمت وفا شاید گرانتر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش برآید .
سقف اعتماد تعمیری ست ، مدام چکه می کند ، آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که
باید پر باشد خالیست ، نمی توانم باورش کنم نه رفتنش و نه ماندنش را .
مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد
می آورد و آتش را می سوزاند .
این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است ، اگر ترانه ها ثمره تخیل بود
به جنون نمی رسید ، اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی
ست .
خلاصه غم سنگینی ست اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد .
اما همیشه حق با برنده ها نیست ، می شود در عین بازنده بودن سربلند بود و او را از
کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد .
قرار بود حقیقت را بگویم سخت ست ، بی علاج ست ، دانستنش آدم را کم کم می کشد ،
گریه شبانه می آورد آ اما همین است ، خبر کاملا" ناگوار و واقعی ست
" اون یکی را جز من داشت "
سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکستری های آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه
باشد ، گریه می کنم با شکوه ، مثل اقیانوس ، بلند مثل اورست ، او نمی شنود و نمی داند
که ماه ، خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست .
یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفته من است :
چرا ؟!
- ۷.۱k
- ۰۸ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط