عاشقانه

باران ببار ،اما بدان اينجا صفا را می کشند
مجنون به صحرا می برند، حلاج ها را می کشند
اينجا تمام مردمان احساس غربت می کنند
باران غريبی کن فقط،چون آشنا را می کشند
در انتظار جامه ای با عطر و بوی يوسف اند
اما ببار و خود ببين باد صبا را می کشند
گل با تو می خندد ولی زنبور او را می مکد
باران نمی دانی چطور اينجا وفا را می کشند
امروز زخم خاک را چون مرهمی می باری و
فردا تو را پس می زند! اینجا دوا را می کشند
می ترسم این را گویم و خشکی ببارد جای تو
این مردمان ناسپاس حتی خدا را می کشند
دیدگاه ها (۰)

باران ببـــار ،اما بدان اينجا صفـــــــا را می کشندمجنون به ...

هر روز یک خطبه ✿✿✿✿خطبه114 خطبه اى از آن حضرت (ع ) در طلب ...

باز باران با ترانهگریه های بی بهانهمیخورد بر سقف قلبمباورت ش...

آستان قدس ای آستان قدس تو تنها پناه منبر خاک باد پیش تو روی ...

همایون عزیزی شاعر افغانستانی

عیسی اسدی شاعر تهرانی

نیلوفر فولادی شاعر تهرانی

داستانک از کجا آب می خورد

امام خمینی داغ بی تسلّیشهید آوینیداغ های همه تاریخ را ما به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط