باز باران با ترانه
باز باران با ترانه
گریه های بی بهانه
میخورد بر سقف قلبم
باورت شاید نباشد خسته هست این قلب تنگم
یادم آید روز دیرین
خاطراتی بس سنگین
با دو پای کودکانه
دور میگشتم ز خانه
می رسیدم دشت لاله
لاله های سر بریده
یک سره در خون تپیده
یادم آمد روزگاری
مردمان نابکاری
خنجری از زخم کینه
یادگاری از مدینه
بر دلش خنجر کشیدند
نور چشم مرتضی را
قطعه قطعه سر بریدند
روی نیزه همره طفلان کوچک
رفت منزل تا به منزل
یادم آمد دختری کوچک سه ساله
در میانه آن خرابه
سر درون تشت دیده
درد دلها با پدرکرد
کنج صحرا و خرابه
زجه ها زد ناله ها کرد
باز باران در میان کوهساران
دیگرش لطفی ندارد
تا که مهدی از ره آید
آنگه آنگه باز باران
زیر پایش شوید آنگه خاک پایش
داد دل را تا بگیرد
تا دلم آرام گیرد
التماس دعا
باران حالا چرا؟!?!?!?
داری از قصد میزنی یک ریز
با سر انگشت خود به شیشه ی من
قطره قطره نمک بپاش امشب
روی زخم دل همیشه ی من
تو که در کوچه راه افتادی
همه جا غیر کربلا بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟
روز آخر که جنگ راه افتاد
سایه ی تشنگی به ماه افتاد
هر طرف یک سراب پیدا شد
چشمهامان به اشتباه افتاد
مهر زهرا مگر نبودی تو؟
تو که با مادر آشنا بودی
باتوام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟
مادری در کنار گهواره
لب گشود و نگفت هیچ از شیر
تو نباریدی و به جات آن روز
از کمانها گرفت بارش تیر
تو که حال رباب را دیدی
تو به درد دلش دوا بودی
باتوام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟
وقتی آن روز رفت سمت فرات
در دلش غصه های دنیا بود
تو اگر در میانمان بودی
شاید الان عمویم اینجا بود
رحمت و عشق از تو می بارید
قبل ترها چه باوفا بودی
باتوام ای حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟!....
گریه های بی بهانه
میخورد بر سقف قلبم
باورت شاید نباشد خسته هست این قلب تنگم
یادم آید روز دیرین
خاطراتی بس سنگین
با دو پای کودکانه
دور میگشتم ز خانه
می رسیدم دشت لاله
لاله های سر بریده
یک سره در خون تپیده
یادم آمد روزگاری
مردمان نابکاری
خنجری از زخم کینه
یادگاری از مدینه
بر دلش خنجر کشیدند
نور چشم مرتضی را
قطعه قطعه سر بریدند
روی نیزه همره طفلان کوچک
رفت منزل تا به منزل
یادم آمد دختری کوچک سه ساله
در میانه آن خرابه
سر درون تشت دیده
درد دلها با پدرکرد
کنج صحرا و خرابه
زجه ها زد ناله ها کرد
باز باران در میان کوهساران
دیگرش لطفی ندارد
تا که مهدی از ره آید
آنگه آنگه باز باران
زیر پایش شوید آنگه خاک پایش
داد دل را تا بگیرد
تا دلم آرام گیرد
التماس دعا
باران حالا چرا؟!?!?!?
داری از قصد میزنی یک ریز
با سر انگشت خود به شیشه ی من
قطره قطره نمک بپاش امشب
روی زخم دل همیشه ی من
تو که در کوچه راه افتادی
همه جا غیر کربلا بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟
روز آخر که جنگ راه افتاد
سایه ی تشنگی به ماه افتاد
هر طرف یک سراب پیدا شد
چشمهامان به اشتباه افتاد
مهر زهرا مگر نبودی تو؟
تو که با مادر آشنا بودی
باتوام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟
مادری در کنار گهواره
لب گشود و نگفت هیچ از شیر
تو نباریدی و به جات آن روز
از کمانها گرفت بارش تیر
تو که حال رباب را دیدی
تو به درد دلش دوا بودی
باتوام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟
وقتی آن روز رفت سمت فرات
در دلش غصه های دنیا بود
تو اگر در میانمان بودی
شاید الان عمویم اینجا بود
رحمت و عشق از تو می بارید
قبل ترها چه باوفا بودی
باتوام ای حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟!....
- ۶.۵k
- ۲۰ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط