شبی با خود ترا در خلوت میخانه می خواهم

شبی با خود ترا در خلوت میخانه می خواهم
لبت را بر لبان خویش چون پیمانه می خواهم
غروب زنــــــــدگی آمد بیــــــا ای عشق افســــــونگر
که خوب مرگ نزدیک است و من افسانه می خواهم
نگــــــــاه آشنـــایت را که کس جـز من نمــی بینـــــد
به هر چشمی به غیر از چشم خود بیگانه می خواهم
نشــــان پایداری نیست گرد هر چمـــن گشتــن
ترا ای شاخه ی گل برتر از پروانه می خواهم
به فریاد نگــــــاهت گوش جـانم آشنـــــــا باشد
من این فریاد شور انگیز را مستانه می خواهم
نمی خواهم کسی جـــز من تو را در انجمـــن بیند
تو آن شمعی که بیرونت ز هر کاشانه می خواهم
نباشد جز دل دل ویران من شایسته ی عشقت
ترا ای گنج ناپیـــدا در این ویرانه می خــواهم
ملامت ها که من از صحبت فرزانگان دیدم
تلافی کردنش را از دل دیوانه می خواهــــم
مرا بیگـــــانه می دانی به خود ای آشنـــــا ی دل
ولی من بی تو عالم را به خود بیگانه می خواهم
دیدگاه ها (۱)

ترا می‌خواهم ای دیرینه‌ی دلخواهکه با ناز گل رویا شکفتی به هر...

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینمدلی بی‌غم کجا جویم که ...

دیوانه ی  محبت  جانانه ام  هـنوزدست  از دلم  بدار که دیوانه ...

روز‌های زندگی‌ام گرم می‌گذرد با تو، به گرمای لحظه‌هایی که تو...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿تو را می خواهمبرای پنجاه سالگیشصت سال...

دوای دردِ من،نه قرص است، نه زمان،نه فراموشی…دوای دردِ من شای...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

جاده بی راهه

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟎ویو راوی🎀همه‌چیز تاریک بود. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط