{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 7

part 7
بابای ات:خاب شرکت بهم یه پست خیلی بالا داده
ات:اووو مبارکه
بابای ات:یادته چند سال پیش که خواهرت رفت انگلستان سعی کردم کارمو جوری کنم که بریم اونجا پیششون
داداش ات:نکنه
بابای ات: بالاخره کارمون درست شد میتونیم بریم
داداش مامان ات:هورااااااااا
ات:نه ..نه من نمیام ..من تازه ازمون دادم من تازه برای زندگیم برنامه ریختم
مامان ات:عزیزم من مطمعنم اونجا برای تچ بهتره تو ادم موفقی میشی اونجا
ات:ولی مامان بابا ..من دوستام همه کسایی دوستشون دارم اینجان
مامان ات:عزیزم ما نمیریم که دیگه برنگردیم بازم میاییم مسافرت اینجا
ویو ات
بحث باهاشون فایده ای نداشت از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم چراغ اتاقمو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم از پنجره به بیرون خیره شدم چراغ روشن اتاق شوگا نشون میداد بیداره ..چاره ای ندارم باید باهاشون برم اگه نرم نمیتونم زندگی‌کنم ..ممکنه شوگا هم برگرده شهر خودش
مامانم راست میگه من نمیتونم سر ایندم قمار کنم
تو فکر بودم که یه خواب رفتم
....
ویو شوگا
روی تخت دراز کشیدم چراغ اتاق ات خاموش بود از کشوی بغل تخت جعبه ای که توش گردنبند ستی که برای خودم و ات گرفتم بود درش اوردم
شوگا:بالاخره همچی داره درست پیش میره یکبار برای همیشه
اینبار بهش میرسم .. مطمئنم
و اروم اروم چشمام رو بستم یه خواب فرور رفتم
(پرش به یک هفته بعد)
ویو ات
تو این یه هفته شوگا رو یبار دیدم همش کار داشتم همش داشتم وسایلم رو جمع میکردم و کارای اقامتمونو میکردیم فردا صبح ساعت ۶ صبح باید بریم ..برای همیشه از کره شاید سالی یکبار دوبار بیاییم فقط
چمدونامو چیده بودم باکس وسایلا خونه خالی خالی بود توی خونه راه میرفتم توی اتاقا تمام خاطرات برام زنده شد
از بچگی
از خونه خارج شدم به خیابون خونه ها خیره شدم هرکدوم از این خونه ها خاطراتی دارن که فقط برای اعضای اون خانواده عزیزه ..بارون نم نم میبارید
به سمت خونه شوگا اینا رفتم و خواستم ته قه ای به در بزنم
که در باز شد
ویو شوگا
امروز دیگه بالاخره کارامدتموم شد درگیر جمع کردن کتابای درسی و درست کردن دوباره و چیدن وسایلای اتاقم بودم
جعبه گردنبند رو برداشتم و به سمت در رفتم میخواستم برم پیش ات همین که درو باز کردم ات رو پشت در دیدم
شوگا:اوو عزیزم اینجا چیکار میکنی..داشتم میومدم پیشت
ات:منم داشتم میومدم پیشت..وقت داری یکم باهم راه بریم حرف بزنیم
شوگا:حتما..فقط بارونه اشکال نداره؟
ات:نه بهتر ..خاطره میشه
شروع کردیم تا پارک پیاده‌رفتن
شوگا:ات چیزی شده ساکتی؟..ااا راستی من یچیزی برات خریدم
گردنبند رو در اوردم این ..این گردن‌بند سته
واس تو خورشیده واس من ماه
بزار برات ببندم
ات:ممنونم(اروم)
شوگا:......

این هفته دو پارت گذاشتم احتمالا هفته بعد پارت جدید نداریم
دیدگاه ها (۷)

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

پارت هشتم

رمان

dark love

پارت شش مافیای بیرحم دختر لجباز

Destiny part 4

مربی موتور سوار

سرنوشت(ویو رایا)چند ساعت گذشته بود و شوگا هنوز برنگشته بود.ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط