{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هوالعلیم

هوالعلیم

✍ ✍ ✍ ✍ ✍ ✍ ✍ ✍ ✍ ✍ ✍ ✍



نور خورشید از پنجره و لابلای پرده ی رنگ و رو رفته به درون اتاق میتابید و فضای دلگیر و ساکت خانه را روشن میکرد. پیرمرد بسوی کوله ی مسافرتیش رفت و لباس هایی را که از شب گذشته برای سفر از کمد بیرون اورده بود را یکی پس از دیگری و با دقت درون کوله جای میداد.
پس از اتمام کارش بسوی پاکت نامه ای رفت و آن را بر روی طاقچه گذاشت تا اگردر طول سفر اتفاقی رخ داد، همسایه ها و فامیل با ورود به منزلش متوجه ی وصیتنامه اش شوند و تکلیف این خانه و اندک وسایل باقی مانده را طبق وصیتش مشخص نمایند.
کوله را در میان راهرو گذاشت و به آشپزخانه رفت تا برای آخرین مرتبه اوضاع را بررسی کند. پس از اندک دقایقی از آشپزخانه بیرون آمد تا راهی شود. کوله را در دست گرفت و پس از بوسیدن قرآن روی طاقچه، به آهستگی بسوی راهرو قدم برداشت که ناگهان در میان راهرو از حرکت ایستاد. اشک به آرامی از روی گونه اش سرازیر شد. پیر مرد دستمال کهنه ی سفیدش را از جیب کت سورمه ای رنگش بیرون آورد و جلوی صورتش گرفت. صدای هق هق گریه اش در میان خانه پیچیده بود. قاب عکس را از روی دیوار برداشت و بر روی صورتش چسباند. چشمانش را بست و غرق خاطرات گذشته شد:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

علی کوله را بر روی دوشش گذاشت تا راهی سفری طولانی شود، پیر مرد با اب و قرآن میان راهرو ایستاده بودتا پسرش را راهی کند. جوان بعد از بوسه ای بر قاب عکس مادرش که سالها پیش به رحمت خدا رفته بود بسوی پدر قدم برداشت. پیر مرد تا خواست صورت علی را ببوسد، خود را بر روی پای پدر انداخت و شروع به گریستن کرد. صدای گریه ی پدر و پسر در خانه طنین انداز شده بود. پسر ایستاد و سر بر روی دوش پدر گذاشت و با صدایی توام با ناله به پدر گفت:
-بابا دعا کن اینبار حضرت زینب منم بخره و شهید بشم
حالا فقط صدای گریه ی پیر مر به گوش میرسید. پسر بعد از بوسیدن قرآن با لبخندی زیبا از میان حیاط جمله ای گفت که شاید پیرمرد را آرام نمود:
-یادته دیشب گفتی نرو. قبلا شهدا میرفتند برای دین و امنیت و ناموس، امروز من باید برم برای دین و امنیت و ناموس. ان روز دشمن تا مرز و شهر ما آمد ولی امروز ماها نمیذاریم که حتی نزدیک مرزمون بشن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیر مرد قاب عکس را در آغوش گرفت و رفت تا با کاروان پدران شهدای مدافع حرم ، برای زیارت حضرت سیدالشهدا راهی پیاده روی اربعین شود. و همان پیاده روی که ما امروز مدیون خون شهداییم.

🇮 🇷 🇮 🇷 🇮 🇷 🇮 🇷 🇮 🇷 🇮 🇷 🇮 🇷 🇮 🇷 🇮 🇷 🇮 🇷 🇮 🇷 🇮 🇷
https://t.me/joinchat/AAAAAERVkK5J3trNU-DcyQ
دیدگاه ها (۱)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_4 فصل دوم | قان...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت پنجم: برخوردِ سرد در راهرویِ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۵اتاق در سکوت فرو رفته بود.جونگو...

پارت ۱۶

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وپنجم | پدرصدای قدم‌ها از بیرون نزدیک‌تر...

🦢 پارت یازدهم | مهمان ناخواندهصبح روز بعد، لیانا با عجله از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط