رمان سلطنت گل‌های سیاه

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤
پارت پنجم: برخوردِ سرد در راهرویِ تاریک
صدای کشیده‌شدنِ کفش‌ها روی سنگِ راهرو، تمام فضای «سنترال آکادمی» را در سکوت فرو برد. جینا هنوز میانِ چنگِ مرد ناشناس گرفتار بود. ات چند قدم آن‌طرف‌تر با چهره‌ای که هیچ حسی را لو نمی‌داد، ایستاده بود.

مرد ناشناس، بازوی جینا را محکم‌تر کشید و با پوزخند گفت:

— هنوز هم فکر می‌کنی اینجا کسی می‌تونه ازت محافظت کنه، دختر کوچولو؟

ات بدون اینکه پلک بزند، یک قدم جلو رفت. سردیِ صدای او، فضای راهرو را منجمد کرد:

— دستت رو از روی اون بردار. الان.

مرد خندید، اما قبل از اینکه فرصت کند جوابی بدهد، صدای شکستنِ پنجره‌های انتهای راهرو بلند شد. دو دانشجوی نقاب‌دار از میانِ دودِ خاکستری بیرون پریدند و مستقیم به سمت ات هجوم آوردند. ات حتی ذره‌ای عقب‌نشینی نکرد؛ با یک چرخشِ سریع، مچِ نفر اول را گرفت و با ضربه‌ای سنگین، او را به دیوار کوبید.

در همین لحظه، نفر دوم چاقویی از آستینش بیرون کشید. تیغه‌ی نقره‌ای در نورِ قرمزِ آژیرِ خطر درخشید. درست قبل از اینکه چاقو به ات برسد، صدای شلیکِ کوتاهی در راهرو پیچید. گلوله درست به دستِ مهاجم خورد و چاقو روی زمین پرتاب شد.

کوک کنار ستون ایستاده بود، اسلحه‌ی سردش را پایین آورد و با نگاهی که انگار هیچ ترسی در آن نبود، زمزمه کرد:

— از چاقو استفاده می‌کنی؟ چه روشِ ابتدایی و کسل‌کننده‌ای.

سوهو که از پله‌ها بالا می‌آمد، نگاهی به صحنه انداخت و با صدای خشک و قاطعش گفت:

— کوک، سمت غربی رو ببند. ات، جینا رو از اینجا ببر.

ات با نگاهی تند به سوهو خیره شد.

— من از کسی دستور نمی‌گیرم، سوهو.

سوهو بدون اینکه نگاهش را از راهرو بگیرد، گفت:

— پس اسمش رو پیشنهادِ دوستانه بذار، قبل از اینکه همه‌مون کشته بشیم.

ناگهان، صدای انفجاری مهیب از طبقه‌ی پایین آمد و تمام ساختمان لرزید! دودِ سیاه، راهرو را پر کرد و راهِ خروج بسته شد.

ادامه دارد ـ....
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وپنجم 𓆪صدای قدم‌ها از راهرو ...

هنوز چند دقیقه از شروع کلاس‌ها نگذشته بود که صدای بحث از راه...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲6صبح روز بعد، ساعت ۸:۱۵.تهیونگ ا...

🖤 مافیای من — قسمت ۲۴پشت درِ بستهجونگکوک هنوز کنار پنجره ایس...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۳ پارتچند دقیقه از رفت...

Forced to be by your sideبه اجبار کنار توpart: 28صبح روز بعد...

dark life = 45کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش ر...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

رمان جونگکوکp¹ساعت هشت صبح بود.ات مثل همیشه با عجله وارد ساخ...

𝖕𝖆𝖗𝖙۱۷راهروی پشت تالار خلوت بود. مارال تازه از دست خدمتکارها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط