P. 8
P. 8
𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊.
"اون فقط مال منه"
روز بعد، مدرسه پر از هیاهو بود، اما تهیونگ و جونگکوک دیگه تو کلاسای مختلف نبودن. تهیونگ تصمیم گرفته بود که از جونگکوک مراقبت کنه. اون دیگه برای کوک قلدری نمیکرد، بلکه همیشه ازش مراقبت میکرد.
توی زمان زنگ تفریح، تهیونگ و جونگکوک روی نیمکتی در حیاط نشسته بودن. تهیونگ یک سیب از توی کیفش درآورد و به جونگکوک داد. «این رو بخور،احتمالا گرسنه باشی.»
جونگکوک با تعجب به سیب نگاه کرد و بعدش به تهیونگ. «تو... تو همیشه اینقدر مهربون نبودی چرا اینجوری شدی؟!.»
تهیونگ خندید و گفت: «شاید منن یه روزی فهمیدم که مهربونی چقدر قویتر از زور و قلدریه»
اونا برای چند لحظه به هم نگاه کردن. فاصلهی بین اونا کمکم در حال از بین رفتن بود. تهیونگ احساس میکرد که هرچقدر به جونگکوک نزدیک میشه، بیشتر عاشقش میشه. این عشق، آروم و پنهون، اما عمیق بود.
«تو... تو چرا اینقدر تغییر کردی؟» جونگکوک با صدایی آروم پرسید.
تهیونگ لبخند زد و گفت: «شاید چون تو... تو باعث شدی بفهمم چه چیزی واقعاً مهمه.»
#لایک
#کامنت
#بازنشر
شرایط
40 تا لایک
19 تا بازنشر
20 تا هم کامنت
𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊.
"اون فقط مال منه"
روز بعد، مدرسه پر از هیاهو بود، اما تهیونگ و جونگکوک دیگه تو کلاسای مختلف نبودن. تهیونگ تصمیم گرفته بود که از جونگکوک مراقبت کنه. اون دیگه برای کوک قلدری نمیکرد، بلکه همیشه ازش مراقبت میکرد.
توی زمان زنگ تفریح، تهیونگ و جونگکوک روی نیمکتی در حیاط نشسته بودن. تهیونگ یک سیب از توی کیفش درآورد و به جونگکوک داد. «این رو بخور،احتمالا گرسنه باشی.»
جونگکوک با تعجب به سیب نگاه کرد و بعدش به تهیونگ. «تو... تو همیشه اینقدر مهربون نبودی چرا اینجوری شدی؟!.»
تهیونگ خندید و گفت: «شاید منن یه روزی فهمیدم که مهربونی چقدر قویتر از زور و قلدریه»
اونا برای چند لحظه به هم نگاه کردن. فاصلهی بین اونا کمکم در حال از بین رفتن بود. تهیونگ احساس میکرد که هرچقدر به جونگکوک نزدیک میشه، بیشتر عاشقش میشه. این عشق، آروم و پنهون، اما عمیق بود.
«تو... تو چرا اینقدر تغییر کردی؟» جونگکوک با صدایی آروم پرسید.
تهیونگ لبخند زد و گفت: «شاید چون تو... تو باعث شدی بفهمم چه چیزی واقعاً مهمه.»
#لایک
#کامنت
#بازنشر
شرایط
40 تا لایک
19 تا بازنشر
20 تا هم کامنت
- ۳۴۸
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط