𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانهی من
𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانهی من
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒
صدای جونگکوک از پشت سرشون بود
جونگکوک: تهیونگ
تهیونگ آروم برگشت
تهیونگ: اوه... برگشتی
جونگکوک: قرار نبود چیزی بهش بگی.
تهیونگ: خب داشتم مقدمهچینی میکردم!
ا/ت بین اونا دونفر نگاه کرد
_ مقدمهچینی برای چی؟!
جونگکوک نفس عمیقی کشید چشمهاشو برای یه لحظه قرمز شدا/ت خشکش زد
_ چشمات...
جونگکوک: ا/ت... من یه چیزی نیستم که فکر میکنی
ا/ت با ترس عقب رفت
جونگکوک: من...
چند ثانیه سکوت کرد
جونگکوک: خونآشامم
تهیونگ از صندلی عقب گفت
تهیونگ: بالاخره گفتی!
جونگکوک: تهیونگ!
ا/ت هنوز ماتش برده بود
_ خونآشام؟!
تهیونگ: بله
_ یعنی... واقعاً خون میخوری؟!
تهیونگ: من ترجیح میدم آبمیوه بخورم، ولی اون
جونگکوک: تهیونگ!
ا/ت ناگهان جیغ زد
_ وای خدایاااا! من سوار ماشین یه خونآشام شدم؟!
جونگکوک با نگرانی نگاهش کرد ذهن:نمی خورمت که
جونگکوک: از من نترس
ا/ت: چرا نترسم؟! تو خونآشامی!
جونگکوک آروم نزدیک شد
جونگکوک: چون اگر قرار بود بهت آسیب بزنم...
چند لحظه به چشمهای ا/ت خیره شد
جونگکوک: از همون شب اول این کار رو میکردم
ا/ت ساکت شد
جونگکوک: ولی من نمیتونم بهت آسیب بزنم.
_ چرا؟
جونگکوک لبخند خیلی کوچیکی زد
جونگکوک: چون تو...
آروم دستش رو روی قلب خودش گذاشت
جونگکوک: تنها کسی هستی که بعد از صدها سال، قلبم رو دوباره به تپش انداختی
تهیونگ زیر لب گفت
تهیونگ: اووووه... چه رمانتیک
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کنه
جونگکوک: پیاده شو
تهیونگ: چرا؟!
جونگکوک: همین الان
تهیونگ: باشه بابا، عاشق شدی دیگه!
ا/ت خندیدو جونگکوک وقتی خندهی ا/ت رو دید، فهمید...شاید این دختر واقعاً همون کسی باشه که قرنها منتظرش بوده اما چیزی که هیچکدومشون نمی ...دونستن این بود که...اون ماشین سیاه هنوز از دور اونا رو زیر نظر داشت و کسی داخل اون ماشین، اسم ا/ت رو میدو..نست
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒
صدای جونگکوک از پشت سرشون بود
جونگکوک: تهیونگ
تهیونگ آروم برگشت
تهیونگ: اوه... برگشتی
جونگکوک: قرار نبود چیزی بهش بگی.
تهیونگ: خب داشتم مقدمهچینی میکردم!
ا/ت بین اونا دونفر نگاه کرد
_ مقدمهچینی برای چی؟!
جونگکوک نفس عمیقی کشید چشمهاشو برای یه لحظه قرمز شدا/ت خشکش زد
_ چشمات...
جونگکوک: ا/ت... من یه چیزی نیستم که فکر میکنی
ا/ت با ترس عقب رفت
جونگکوک: من...
چند ثانیه سکوت کرد
جونگکوک: خونآشامم
تهیونگ از صندلی عقب گفت
تهیونگ: بالاخره گفتی!
جونگکوک: تهیونگ!
ا/ت هنوز ماتش برده بود
_ خونآشام؟!
تهیونگ: بله
_ یعنی... واقعاً خون میخوری؟!
تهیونگ: من ترجیح میدم آبمیوه بخورم، ولی اون
جونگکوک: تهیونگ!
ا/ت ناگهان جیغ زد
_ وای خدایاااا! من سوار ماشین یه خونآشام شدم؟!
جونگکوک با نگرانی نگاهش کرد ذهن:نمی خورمت که
جونگکوک: از من نترس
ا/ت: چرا نترسم؟! تو خونآشامی!
جونگکوک آروم نزدیک شد
جونگکوک: چون اگر قرار بود بهت آسیب بزنم...
چند لحظه به چشمهای ا/ت خیره شد
جونگکوک: از همون شب اول این کار رو میکردم
ا/ت ساکت شد
جونگکوک: ولی من نمیتونم بهت آسیب بزنم.
_ چرا؟
جونگکوک لبخند خیلی کوچیکی زد
جونگکوک: چون تو...
آروم دستش رو روی قلب خودش گذاشت
جونگکوک: تنها کسی هستی که بعد از صدها سال، قلبم رو دوباره به تپش انداختی
تهیونگ زیر لب گفت
تهیونگ: اووووه... چه رمانتیک
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کنه
جونگکوک: پیاده شو
تهیونگ: چرا؟!
جونگکوک: همین الان
تهیونگ: باشه بابا، عاشق شدی دیگه!
ا/ت خندیدو جونگکوک وقتی خندهی ا/ت رو دید، فهمید...شاید این دختر واقعاً همون کسی باشه که قرنها منتظرش بوده اما چیزی که هیچکدومشون نمی ...دونستن این بود که...اون ماشین سیاه هنوز از دور اونا رو زیر نظر داشت و کسی داخل اون ماشین، اسم ا/ت رو میدو..نست
- ۲.۹k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط