{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می‌نوشتم عشق دستم بوی شبنم می‌گرفت

می‌نوشتم عشق دستم بوی شبنم می‌گرفت

آهِ حوای درون دامان آدم می‌گرفت

می‌نوشتم شعر یک توده شقایق بود و آه

آشنا دستی ز دست باد مریم می‌گرفت

شاعری سر در گریبان غروب

یادگاری می‌نویسد، عشق ماتم می‌گرفت

می‌رسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج

انتشار آبی امواج را غم می‌گرفت

می‌گذشتم از گلاب کوچه‌ی اردیبهشت

بوی گل‌های اشارت در پناهم می‌گرفت

با تو می‌گفتم فقط از ابرها، آئینه‌ها

یک قلم، یک دفتر بی‌نام عالم می‌گرفت

می‌کشیدم نقش باران روی پلک داغ باغ

می‌سرودم یک غزل باران دمادم می‌گرفت.....

√نازنین..√
دیدگاه ها (۸)

عصرانه بهاری......عصر باشد و هوای بهاری و بالکن خانه و یک دل...

برلین و پاریس و تهران و پراگفرقی ندارد ؛پایتختِ عــشــقمدیتر...

..

صرفا جهت مردم آزاری ........;-) ;-) داشتن مامان با سلیقه نعم...

می نوشتم عشق ,دستم بوی شبنم میگرفتآهِ حوای درون ,دامان آدم م...

می‌نوشتم عشق دستم بوی شبنم می‌گرفتآهِ حوای درون دامان آدم می...

می‌نوشتم عشق ، دستم بوی شبنم می‌گرفتآهِ حوای درون ، دامان آد...

می نوشتم عشق ,دستم بوی شبنم میگرفتآهِ حوای درون ,دامان آدم م...

می‌نوشتم عشق ، دستم بوی شبنم می‌گرفتآهِ حوای درون ، دامان آد...

می‌نوشتم عشق ، دستم بوی شبنم می‌گرفتآهِ حوای درون ، دامان آد...

می‌نوشتم عشق ، دستم بوی شبنم می‌گرفتآهِ حوای درون ، دامان آد...

می‌نوشتم عشق ، دستم بوی شبنم می‌گرفتآه حوای درون ، دامان آدم...

مے نوشتم عشق ,دستم بوے شبنم میگرفتآهِ حواے درون ,دامان آدم م...

یوسف مصری نمی آید به كنعان دلم بازسر را می گذارد غم به دامان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط