{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می نوشتم عشق ,دستم بوی شبنم میگرفت

می نوشتم عشق ,دستم بوی شبنم میگرفت
آهِ حوای درون ,دامان آدم میگرفت
می نوشتم شعر ,یک توده شقایق بود و آه
آشنا دستی ,ز دست باد مریم میگرفت
می نوشتم شاعری سر در گریبان غروب
یادگاری مینویسد، عشق ماتم میگرفت
می رسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج
انتشار آبی امواج ,را غم میگرفت
می گذشتم از گلاب کوچه ی اردیبهشت
بوی گلهای اشارت در پناهم میگرفت
با تو میگفتم فقط از ابرها، آئینه ها
یک قلم، یک دفتر بینام عالم میگرفت
می کشیدم نقش باران روی پلک داغ باغ
می سرودم یک غزل ,باران دمادم میگرفت
دیدگاه ها (۹)

خوشا به بختِ بݪندم ڪه در ڪنار منی تو هم قرارِ منی هم تو بیقر...

جانی دوباره داد به نبضِ ترانه‌امبر تار و پودِ هر غزل عاشقانه...

مرا به حال خود چرا رها نمی‌کنی به وعده‌ای که داده‌ای وفا نمی...

ناگهان آتشفشان خفته ای بیدار شدیک نظر دیدم تورا٬ یک عمر کارم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط