یک صوفیِ مسافر، در راه به خانقاهی رسید و شب آنجا ماند. خَ
یک صوفیِ مسافر، در راه به خانقاهی رسید و شب آنجا ماند. خَرَش را آب و علف داد و در طویله بست، و به جمع صوفیان پیوست. صوفیان فقیر و گرسنه بودند.
آه از فقر که کفر و بی ایمانی به دنبال دارد!
صوفیان، پِنهانی خَر مسافر را فروختند و غذا و خوردنی خریدند و آن شب جشن مفّصلی بر پا کردند.
مسافرِ خسته را احترام بسیار کردند و از آن خوردنی ها خوردند. و صاحب خر را نیز گرامی داشتند.😉
او نیز بسیار لذّت می برد.
پس از غذا، رقص و سماع آغاز کردند.
"صوفیان همه اهل حقیقت نیستند!"
از هزاران اندکی زین صوفیند
باقیان در دولت او می زیند
رقص آغاز شد، مطرب آهنگ سنگینی آغاز کرد و می خواند:
خر برفت و خر برفت و خر برفت
صوفیان با این ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادی کردند. دست افشاندند و پای کوبیدند.
مسافر نیز به تقلید از آنها ترانه خر برفت و خر برفت را با شور می خواند.😄
هنگام صبح همه خداحافظی کردند و رفتند، صوفی بارش را برداشت و به طویله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد.
اما خر در طویله نبود، با خود گفت:
حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد.
خادم آمد ولی از خر خبری نبود، صوفی پرسید: خر من کجاست؟
من خرم را به تو سپردم، و از تو می خواهم😡
خادم گفت:
صوفیانِ گرسنه حمله کردند، من از ترس جان تسلیم شدم، آنها خر را بردند و فروختند
تو گوشت لذیذ را میان گربه ها رها کرده بودی.
صوفی گفت:
چرا به من خبر ندادی؟
حالا آنها همه رفته اند من از چه کسی شکایت کنم؟
خَرم را خورده اند و رفته اند!
خادم گفت:
به خدا قسم، چند بار آمدم تو را خبر کنم. دیدم تو از همه شادتر هستی و بلندتر از همه می خواندی که خر برفت و خر برفت😊
گفتم تو خودت خبر داری و می دانی، پس دیگر من چه به او بگویم؟
صوفی گفت:
آن غذا لذیذ بود و آن ترانه خوش و زیبا، مرا هم خوش می آمد.
مَر مرا تَقلیدشان بر باد داد
که دو صد لَعنَت بر آن تَقلید باد
آن صوفی از طمع و حرص به تقلید گرفتار شد و حرص عقل او را کور کرد!
☘ ☘ ☘
خانقاه: محلی که صوفیان در آن زندگی می کردند.
سماع: رقص صوفیان
دولت: سایه، بخت، اقبال
آه از فقر که کفر و بی ایمانی به دنبال دارد!
صوفیان، پِنهانی خَر مسافر را فروختند و غذا و خوردنی خریدند و آن شب جشن مفّصلی بر پا کردند.
مسافرِ خسته را احترام بسیار کردند و از آن خوردنی ها خوردند. و صاحب خر را نیز گرامی داشتند.😉
او نیز بسیار لذّت می برد.
پس از غذا، رقص و سماع آغاز کردند.
"صوفیان همه اهل حقیقت نیستند!"
از هزاران اندکی زین صوفیند
باقیان در دولت او می زیند
رقص آغاز شد، مطرب آهنگ سنگینی آغاز کرد و می خواند:
خر برفت و خر برفت و خر برفت
صوفیان با این ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادی کردند. دست افشاندند و پای کوبیدند.
مسافر نیز به تقلید از آنها ترانه خر برفت و خر برفت را با شور می خواند.😄
هنگام صبح همه خداحافظی کردند و رفتند، صوفی بارش را برداشت و به طویله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد.
اما خر در طویله نبود، با خود گفت:
حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد.
خادم آمد ولی از خر خبری نبود، صوفی پرسید: خر من کجاست؟
من خرم را به تو سپردم، و از تو می خواهم😡
خادم گفت:
صوفیانِ گرسنه حمله کردند، من از ترس جان تسلیم شدم، آنها خر را بردند و فروختند
تو گوشت لذیذ را میان گربه ها رها کرده بودی.
صوفی گفت:
چرا به من خبر ندادی؟
حالا آنها همه رفته اند من از چه کسی شکایت کنم؟
خَرم را خورده اند و رفته اند!
خادم گفت:
به خدا قسم، چند بار آمدم تو را خبر کنم. دیدم تو از همه شادتر هستی و بلندتر از همه می خواندی که خر برفت و خر برفت😊
گفتم تو خودت خبر داری و می دانی، پس دیگر من چه به او بگویم؟
صوفی گفت:
آن غذا لذیذ بود و آن ترانه خوش و زیبا، مرا هم خوش می آمد.
مَر مرا تَقلیدشان بر باد داد
که دو صد لَعنَت بر آن تَقلید باد
آن صوفی از طمع و حرص به تقلید گرفتار شد و حرص عقل او را کور کرد!
☘ ☘ ☘
خانقاه: محلی که صوفیان در آن زندگی می کردند.
سماع: رقص صوفیان
دولت: سایه، بخت، اقبال
- ۲.۱k
- ۳۱ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط