داستان درسته ساده اما مریمم قسمت دوازدهممریمساعت از ده گذشته...

داستان درسته ساده اما مریمم

قسمت دوازدهم مریم ساعت از ده گذشته بود اما هنوز مدیر نیومده بود...برای خودم چایی ریختم و مشغول کارم شدم...در باز شد خودش بود ...سلام کردم با سر جوابمو داد جلو در اتاقش ایستاد نگاهی بهم کرد ولی سریع تو اتاقش رفت... ………………………… سیاوش طاهر پور سلام کرد حال اینکه جوابشو بدم نداشتم...فقط سرمو تکون دادم...یک لحظه چشمم به صورتش افتاد...چقدر خوشگل شده بود...احساس کردم یک چیزی تو صورتش عوض شده...ایستادم نگاهش کردم تا ببینم چی باعث تغییرش شده ولی نفهمیدم!!! ........................ حواسم حسابی پرت شده بود...نمیدونستم چیکار کرده که انقد به نظرم تغییر کرده...حواسش نبود خوب دقت کردم تا بفهمم...""چشمهاش""اره خودشه چشمهاش کمی سیاه تر شده بود!!!! بلند شدم رفتم جلو میزش گفتم خانم طاهرپور این برگه رو بدید به اقای سزاوار ...نگاهم کرد دقیقا به وسط هدف زدم...اره چشمهاش مشکی تر شده بود...به نظرم چشمهاش درشت تر به نظر می رسید ...گیج شدم فرگل همیشه ارایشش به حدی بود که من هیچ وقت متوجه تغییر خاصی تو صورتش نمیشدم اما طاهر پور کاملا فرق کرده بود... چشمهاش خوشگل شده بود...کلا خوشگل شده بود اما چشمهاش یک چیز دیگه بود!!! برگشتم تو اتاقم دلیلی نداشت منشی سادم برام انقد مهم بشه که حالا با کمی ارایش بخوام خودمو جلوش ضایع کنم... ......................... مریم چایی رو روی میز مدیر گذاشتم تو فکر بود...خواستم برگردم که گفت خانم طاهرپور؟گفتم بله گفت شما از کارتون راضی هستید ؟…نمیدونستم چرا این سوال رو پرسید ولی فقط گفتم بله خیلی راضیم...گفت از حقوقتون چی؟بازم گفتم بله راضیم... برگشتم سر کارم...متوجه بودم که نگاهم میکنه اما اهمیت ندادم ... سیاوش نمیدونستم چرا این سوال احمقانه رو از طاهر پور کردم شاید میخواستم ببینم سطح توقعش از کار و در امدش چیه که دیدم راضیه...توقع داشتم بگه حقوقم کافی نیست تا زنگ بزنم حسابداری بگم حقوقش رو زیادتر کنن نمیدونم چرا اما دوست داشتم کمی بیشتر هواشو داشته باشم!!! بر عکس منشی های قبلیم این اهل دلبری کردن نبود...این بزرگترین امتیازش بود هرچند تحصیلات اونا رو نداشت اما همین نجابتش برام با ارزش بود... من ظهر ها ناهار نمیخوردم چون میلی به ناهار های شرکت نداشتم در عوض شام دو برابر میخوردم...وقت ناهار بود طاهر پور تو ابدارخونه نشسته بود مشغول غذاش بود...از کنارش گذشتم تا برای خودم چایی بریزم...نیم خیز شد ,اشاره کردم راحت باشه ...تو قوری چایی نبود سریع بلند شد ...گفت اقای شریف من هنوز چایی دم نکردم شما بفرمایید من براتون میارم...باشه ای گفتم ولی بیرون نرفتم همونجا تو ابدارخونه رو صندلی روبروش نشستم...حسابی جا خورد...خندم گرفت...نمیدونستم چرا امروز تو فکر کنکاش منشیم بودم...خجالت میکشید که جلوم غذا بخوره میخواست در ظرفشو ببنده که گفتم "راحت باش"اما در ظرف رو بست و بلند شد تا چایی دم کنه...کمی استرس پیدا کرده بود از حرکتهای شتاب زدش میفهمیدم دوست نداره اونجا باشم اما من خیلی راضی بودم که طاهرپور رو تو اون حالت ببینم...خیلی دوست داشتم باهاش کل کل کنم اما هیچ بهونه ای نداشتم واسه این کار... ادامه دارد....

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار