ای کاش اون شب هم مث همیشه تسیلم حکمت خدا میشدم...ای کاش  زبو...

ای کاش اون شب هم مث همیشه تسیلم حکمت خدا میشدم...ای کاش زبونم لال میشد و اصرار به باز شدن اون دربسته نمیکردم.... ای کاش خدا ایندفعه هم از روی مصلحت سنگ جلو پام مینداخت.... انگار خدا میخواست مفهوم حکمتشو بهم نشون بده....اون شب که به حکمت خدا شکایت کردم صبح اون روز معنی حکتمشو فهمیدم...غرق خواب بودم که دیدم خواهرم وحشت زده منو از خواب بیدار کرد... گفت : پاشو سادات بدبخت شدیم اون خواستگارت امروز صبح خودکشی کرده و بعدش برای خیلی از فامیل پیام داده و آبرو واست نذاشته!!.. اینو که شنیدم فقط گفتم: خدایا خودت بهم رحم کن.. .داداشم بهم گفت: سادات تا قبل از اینکه بابا نیومده راستشو بهم بگو این پسره کیه ؟؟ تو چقدر میشناسیش ؟؟؟ اون پسر شماره ی فامیلا رو از کجا داره ؟؟؟ نکنه تو بهش دادی ؟؟ ...گفتم : داداش بخدا من بهش ندادم نمیدونم از کجا آورده !!...گفت: شاید تلگرامتو هک کرده؟؟ ...گفتم : نمیدونم...انگار اون پسر به داداشم هم پیام داده بود و ازش خواسته بود که بابامو راضی به این ازدواج کنه...به بیشتره دوست و آشنا پیام داده که من فلانی هستم بخاطره سادات خودکشی کردم خواهش میکنم وساطت منو پیش آقا سید کنید تا دخترشو بهم بده...تا صدای بوق ماشین بابامو شنیدم اون لحظه اشهدمو خوندم...چون میدونستم بابام آدم متعصب و غیرتی هست اگه یکی اسم دختراشو ببره روزگارشو سیاه میکنه چون دختراشو نعوذبالله خداش میدونه و روشون خیلی حساسه ...بابام وارد خونه شد چشماش از خشم زیاد کاسه ی خون شده بود...تا منو دید دستمو گرفت منو برد تو اتاق آخری و در رو محکم بست....تو دلم گفتم:سادات این چشما میگه فاتحه ات خونده ست... هنوز چشمای پر از خشم بابام رو بخاطر دارم بیچاره خیلی داغ کرده بود حقم داشت چون از همه چیز باخبر نبود ندونسته قضاوتم کرده بود .... موقعیکه داخل اون اتاق شدم بابام فقط یه سوالی هی تکرار میکرد: سادات این کیه که بخاطره تو خودکشی کرده؟؟؟ بابا این کیهههههه؟؟؟ این کیه بابااااااا؟؟؟ ...داد میزد سرم....منم از ترس زبونم قفل شده بود ..بابام ازم پرسید: سادات تو تا حالا با این پسر تلفنی حرف زدی؟؟؟ اون پسر صداتو شنیده؟؟.. با کلی شرمندگی گفتم: آره ...تا اینو شنید یه سیلی محکمی خوابوند زیر گوشم طوریکه از شدت اون سیلی اونطرف اتاق پرت شدم ...تا یک دقیقه تمام گوشم فقط صوت میکشید و صدایی رو نمی شنیدم ....دوباره ازم پرسید: سادات چندبار صداتو شنیده ؟؟... با صدای لرزون گفتم: دوبار...تا اینو شنید دوباره دستشو برد بالا تا سیلی دوم رو بهم بزنه...چشمامو بستم !!! از ترس داشت بدنم میلرزید .. اونم دید داره از ترس بدنم میلرزه شرمنده شد دستشو برد پایین ...دوست نداشتم شرمندگی رو تو چشمای بابام ببینم بخاطر همین دستشو گرفتم زدم به صورتم و گفتم : بابا منو بزن !! بزن بابا... تا اینو شنید شروع کرد به گریه کردن...اولین بار بود اشک بابامو میدیدم....هی با خودش تکرار میکرد : خدا!! من چه گناهی به درگاه تو کردم که امروز دختره پاکم اجازه داده یه نامحرم صداشو بشنوه...آخه بابام روی حرف زدن با نامحرم خیلی حساس بود انگار این کار در نظر پدرم گناه کبیره محسوب میشد...اولین بار بود که کسی صدامومیشنید ...بابام از هر کسی انتظار این کار رو داشت الا دختره پاکش ... اون لحظه تو دلم گفتم : خدایا مزد این چندسال بندگیمو مرگم قرار بده چون تحمل این تهمت هایی که به ناحق بهم میزنن رو ندارم... ..فردای اون روز دنیا روی دیگشو بهم نشون داد جهنم رو با چشمای خودم دیدم.....

ادامه دارد.... #سیلی_پدر_نعمت_بود #صبر_در_برابر_تهمت_ناپاکی #خاطرات_خانوم_سادات

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها