از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان، وین راه بی نهایت

در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت
دیدگاه ها (۶)

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿برخیزم و دلها را در ولوله اندازمبر ظل...

خسف | قصه سی و یکم: میراث رضا (ع) (بخش پایانی)

Part "74"☆ویو هانا☆ساعت ۳ صبح بود. عمارت توی سکوتی سنگین و خ...

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجاسرهابریده بینی بی جرم و بی ...

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا..سرها بریده بینی بی جرم و...

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان‌جاسرها بریده بینی بی‌جرم و ب...

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا ........سرها بریده بینی بی...

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا ........سرها بریده بینی بی...

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجاسرها بریده بینی بی جرم و بی...

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجاسرها بریده بینی بی جرم و بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط