{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part "74"

Part "74"
☆ویو هانا☆
ساعت ۳ صبح بود. عمارت توی سکوتی سنگین و خفه‌کننده فرو رفته بود. صدای گریه‌ی بی‌رمق و خفه‌ی آرا باز هم از اتاق ماریا می‌آمد. چند روز بود که خانم آنا (مادر تهیونگ) هم کلاً سمتم جبهه گرفته بود و با نگاه‌های سرد و پر از تنفرش بهم می‌فهموند که توی این خانه هیچی نیستم.
با دست‌هایی که از شدت کارهای سنگینِ عمارت پوست‌پوست شده بودن، اشکم رو پاک کردم و با پاهای برهنه و بی‌صدا راه افتادم سمت طبقه بالا. صبوری و سکوتم در برابر ظلم‌های ماریا و سارینا یک طرف بود، اما بی‌قراریِ آرا کوچولو چیزی نبود که بتونم در برابرش طاقت بیارم.
وارد راهرو شدم. با احتیاط درِ اتاق ماریا رو هل دادم. ماریا مثل همیشه بی‌توجه روی تخت خوابیده بود و آرا توی گهواره صورتش از شدت گریه خیسِ اشک بود.
سریع رفتم بالای سرش. آروم خم شدم و با نهایت عشق و احتیاط آرا رو از گهواره کشیدم توی بغلم:
هانا (تحت لب): جانِ دلم... گریه نکن عزیزم، هانا اومد...
آرا رو به سینه‌ام فشردم و چرخیدم که آروم از اتاق برم بیرون. اما همین که قدم اول رو برداشتم، دستم توی تاریکی خورد به شمعدونِ کریستالیِ روی میز کنار در!
صدای افتادن و شکستن کریستال توی سکوت شب مثل انفجار پیچید!
☆ویو راوی☆
توی یک لحظه، چشم‌های ماریا باز شد. وقتی توی تاریکی و روشناییِ کم‌رنگ ماه، هانا رو دید که آرا رو توی بغلش گرفته، جیغ بنفشی کشید که کل در و دیوار عمارت رو لرزوند!
ماریا: دزد! قشقرق به پا کنید! دزد اومده توی اتاقم!
ماریا از روی تخت پرید و با وحشی‌گری دوید سمت هانا و یقه‌ی هودیِ هانا رو محکم گرفت.
ماریا (با فریاد و خشم): ای دخترهٔ بی‌سروپای دزد! داشتی بچه‌ام رو کجا می‌بردی؟ میا! خانم آنا! بیاین ببینید این دزد کثیف چی کار می‌کنه!
توی چند ثانیه، راهروی طبقه بالا پر از آدم شد. خانم آنا (مادر تهیونگ) با رداء بلندش، سارینا و میا سراسیمه خودشون رو رسوندن.
آنا با دیدن هانا، چشماش پر از تنفر شد و با عصا گام برداشت جلو.
آنا (با صدایی خشن و تحقیرآمیز): چه خبره اینجا؟ هانا؟! تو توی اتاق عروس من چه غلطی می‌کنی نیمه‌شب؟
سارینا پرید وسط و با داد گفت:
سارینا: خاله آنا ببینید! این دختره رسماً دیوونه شده! داشت بچه‌ی ماریا رو دزدکی می‌برد! معلوم نیست می‌خواست چه بلایی سرش بیاره!
هانا در حالی که آرا رو توی بغلش محکم فشار می‌داد تا آسیبی نبینه، با اشکی که روی گونه‌های کبودش می‌ریخت التماس کرد:
هانا: خانم آنا... به خدا قسم من دزد نیستم! آرا داشت گریه می‌کرد... چند ساعت بود کسی بهش سر نزده بود... من فقط می‌خواستم آرومش کنم!
آنا جلوتر آمد و با بی‌رحمی شونه‌ی هانا رو محکم هل داد به عقب!
آنا: خفه شو دخترهٔ نمک‌نشناس! تو و اون مادرت مونا سال‌هاست سر سفره‌ی ما نون می‌خورید، حالا رویت اون‌قدر باز شده که نصف‌شب می‌آی توی اتاق عروسم؟ بده اون بچه رو!
آنا و ماریا با هم هجوم آوردن تا آرا رو به زور از بغل هانا بکشن بیرون. سارینا هم از پشت موهای هانا رو کشید. هانا از درد چشماش رو بست اما بچه رو رها نکرد.
همون لحظه تهیونگ از پله‌ها پرواز کرد به سمت بالا. صحنه‌ای که دید خونش رو به جوش آورد. خودش رو سریع رسوند و با خشم سارینا رو هل داد عقب.
ته: بس کنید! چه خبره اینجا؟!
تهیونگ خواست جلو بره و هانا رو از روی زمین بلند کنه و جلوی همه بایسته، اما مادرم آنا با صدای بلند و لحنی فوق‌العاده تحقیرآمیز و محکم داد زد:
آنا: ساکت شو تهیونگ! یک کلمه دیگه حرف بزنی با من طرفی!
قدم‌های تهیونگ روی زمین قفل شد. آنا عصاش رو محکم به زمین کوبید و با چشم‌هایی پر از تنفر بهش زل زد.
آنا: تو حق نداری توی کاری که مربوط به زن قانونی‌ت و این عمارته دخالت کنی! داری از چی دفاع می‌کنی؟ از دخترِ اون خدمتکار که نصف‌شب دزدکی اومده توی اتاق همسرت و داشته نوه من رو می‌دزدیده؟!
تکون خورد که جواب بده:
ته: اما مادر! هانا فقط...
قبل از اینکه حرفش تمام بشه، ماریا با هق‌هق‌های ساختگی پرید وسط و خودش رو انداخت بغل آنا.
ماریا: تهیونگ تو اصلاً من و بچه‌ات رو می‌بینی؟ من مادر این بچه‌ام! از وقتی پای این دختره به کارهای بچه باز شده، تهیونگ اصلاً به من نگاه هم نمی‌کنه! خاله آنا، هانا داره رسماً زندگی من و تهیونگ رو نابود می‌کنه! اون با رفتارهای مظلوم‌نماش شوهر من رو هوایی کرده!
سارینا هم سریع پشت ماریا درآمد و گفت:
سارینا: راست میگه خاله! هانا از قصد بچه رو بیدار می‌کنه تا نیمه‌شب بیاد اینجا و جلوی تهیونگ دلبری کنه!
هر چی تهیونگ سعی می‌کرد حرف بزنه و دفاع کنه، آنا با قدرت و نفوذی که توی عمارت داشت کلامش رو قطع می‌کرد و اجازه‌ی هیچ دفاعی نمی‌داد. تهیونگ دستش زیر سنگ بود؛ اگر زیاد مقاومت می‌کرد، آنا همین امشب هانا و مادرش مونا رو از عمارت می‌انداخت بیرون و امنیتشون کلاً به خطر می‌افتاد.
دیدگاه ها (۰)

Part "71"☆ویو هانا☆از شدت تعجب و حس تنفری که از حرف‌های ماری...

پارت ۲۲

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

گرگ و بره کوچکپارت ۳اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، م...

شاهکاری به نام دروغ

p24× تو حتی نمی‌دونی اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد، تهیونگ.....

.......//برده ی زیبا//........

ددی خون آشام من

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط