{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان قصر رویایی

لیسا و الکس در سکوت به هم نگاه کردند، در حالی که تنش در اتاق به شدت احساس می‌شد. مامان لیسا با چهره‌ای خشمگین و نگران به آنها خیره شده بود. "شما نمی‌فهمید که چه خطراتی در پیش است؟" او با صدای بلند گفت. "این دنیای مافیایی هیچ رحم و مروتی ندارد. اگر شما بخواهید از این بازی خارج شوید، عواقبش وحشتناک خواهد بود."

لیسا با صدای لرزان گفت: "ما نمی‌خواهیم بخشی از این زندگی باشیم. من نمی‌خواهم به کسی آسیب بزنم یا در این بازی خطرناک شرکت کنم."

مامانش با نگاهی سرد و بی‌احساس گفت: "تو نمی‌توانی این انتخاب را برای خودت و خانواده‌ات بگیری. ما در این دنیای تاریک به هم وابسته‌ایم. اگر تو نخواهی، دیگران به جای تو تصمیم می‌گیرند و ممکن است عواقبش برای ما فاجعه‌بار باشد."

الکس با صدای محکم گفت: "ما نمی‌توانیم به این زندگی ادامه دهیم. ما باید راهی پیدا کنیم که از این وضعیت فرار کنیم، حتی اگر به قیمت جانمان باشد."

لیسا احساس کرد که قلبش به شدت می‌تپد. او نمی‌خواست الکس را در خطر بیندازد، اما نمی‌توانست این زندگی را تحمل کند. "الکس، من نمی‌خواهم تو را در این ماجرا بکشونم. تو حق داری زندگی کنی."

مامانش با خشم گفت: "اگر تو بخواهی از این زندگی فرار کنی، باید آماده باشی که همه چیز را از دست بدهی. هیچ راهی برای فرار از این دنیای مافیایی وجود ندارد."

لیسا با چشمان پر از اشک به الکس نگاه کرد. "ما باید یک راه پیدا کنیم. نمی‌توانیم تسلیم شویم."

الکس با نگاهی محکم گفت: "ما باید به دنبال راهی برای نجات خودمان باشیم. شاید بتوانیم با کسانی که در این دنیای مافیایی هستند، صحبت کنیم و از آنها کمک بگیریم."

لیسا با تردید گفت: "اما این خطرناک است. اگر آنها متوجه شوند که ما می‌خواهیم فرار کنیم، ممکن است به ما آسیب بزنند."

"ما باید ریسک کنیم،" الکس گفت. "ما نمی‌توانیم در این وضعیت بمانیم. باید به دنبال راهی برای نجات خودمان باشیم."

مامان لیسا با نگاهی سرد به آنها خیره شد. "اگر شما بخواهید این کار را انجام دهید، باید آماده باشید که عواقبش را بپذیرید. من نمی‌توانم به شما کمک کنم."

لیسا با صدای محکم گفت: "ما به کمک کسی نیاز نداریم. ما خودمان می‌توانیم از پس این وضعیت بر بیاییم."

با این تصمیم، لیسا و الکس به سمت در خروجی رفتند. مامانش با صدای خشمگین گفت: "شما نمی‌دانید چه کار می‌کنید! این تصمیم شما می‌تواند به قیمت جانتان تمام شود!"

اما لیسا و الکس با عزم راسخ از اتاق خارج شدند. آنها می‌دانستند که راهی پر از خطر در پیش دارند، اما هیچ چیز نمی‌توانست آنها را از تصمیمشان منصرف کند. آنها باید به دنبال آزادی و نجات خود می‌گشتند، حتی اگر به قیمت جانشان تمام می‌شد.
دیدگاه ها (۳)

🎥 افسر ارشد آمریکایی: حتی با ارتش یک تریلیون دلاری هم نمی‌تو...

.⭕️👆صحنه های واقعی آخرالزمانی‼️ببینید داعشی های وحشی و خون ر...

❌️ نماینده کنگره آمریکا: باید شرایط را برای مردم ایران کاملا...

دکتر مسعود پزشکیان :ما هرگز به دنبال جنگ نبوديم ما به دنبال ...

⚡️اعتراف تاریخی ضدانقلاب؛ وقتی اپوزیسیون به کارآمدی جمهوری ا...

قاعده سی و نهم

رویایی واقعی اما مانند دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط