باباجونم😔
باباجونم😔
دل را به چه مشغول کنم که نگیرد بهانهٔ تو را؟ در این هیاهوی جهان... آخ، قربونت برم بابا! تو مهم بودی که بمانی؛ نماندی و رفتی... جان که باید میرفت، به من چسبیده بعد از تو!
از چه بگویم؟ از غمی که انگار ریشهاش در عمق وجودم است و هر روز، با هر نفس، کمی عمیقتر در قلبم فرو میرود؟
همه میگویند: «زمان همهچیز را درمان میکند»، اما نمیدانند که زمان برای من، فقط تکرارِ دوریِ بیانتهاست. هر روز که میگذرد، فقط یاد میگیرم چطور در برابر این درد لبخند بزنم و زیر بار سنگین نبودنت، به زندگی ادامه دهم.
خیلی وقتها میان آدمها هستم، اما احساس میکنم غریبهام؛ انگار بخشی از من، با رفتنت از این دنیا رفته و من فقط ماندهام با قلبی که هنوز برای تو میتپد. دنیا برایم خاکستری شده؛ رنگها، صداها و شادیها، همگی زیر سایهٔ سنگین نبودنت گم شدهاند.
دلم میخواهد فریاد بزنم؛ فریاد بزنم که این دنیا بدون تو چقدر سرد و بیروح است! چقدر این آسمان، بدون نگاه تو، دور و غریب شده است! دیگران مرا به زندگی تشویق میکنند، اما نمیدانند که بعد از تو، هیچچیز شبیه قبل نیست.
پدر... چقدر سخت است که بخواهی بزرگ شوی، وقتی تکیهگاهت را از دست دادهای؛ چقدر سخت است به آینده فکر کنی، وقتی بخشی از قلبت در همان روزی که رفتی، جا مانده است.
در این تنهایی، به یاد تو و آرامشی که با بودنت داشتم، پناه میبرم. ای کاش میشد دوباره به آن روزها برگشت؛ به روزهایی که تو بودی و من، تمام دنیا را در دستانت میدیدم...
باباجونم، بعد از تو هنوز روزها میگذرند، آدمها میخندند و دنیا میچرخد؛ اما من هنوز گاهی دلم میخواهد کودکی باشم که با دیدن تو، تمام غصههایش را فراموش میکرد.
کاش میدانستی بابا، سختترین قسمتِ نبودنت این نیست که دیگر تو را نمیبینم؛ این است که هر روز بزرگتر میشوم و تو نیستی که بزرگ شدنم را ببینی...
#باباجونم 🖤🥀 #پدرم
.
.
دل را به چه مشغول کنم که نگیرد بهانهٔ تو را؟ در این هیاهوی جهان... آخ، قربونت برم بابا! تو مهم بودی که بمانی؛ نماندی و رفتی... جان که باید میرفت، به من چسبیده بعد از تو!
از چه بگویم؟ از غمی که انگار ریشهاش در عمق وجودم است و هر روز، با هر نفس، کمی عمیقتر در قلبم فرو میرود؟
همه میگویند: «زمان همهچیز را درمان میکند»، اما نمیدانند که زمان برای من، فقط تکرارِ دوریِ بیانتهاست. هر روز که میگذرد، فقط یاد میگیرم چطور در برابر این درد لبخند بزنم و زیر بار سنگین نبودنت، به زندگی ادامه دهم.
خیلی وقتها میان آدمها هستم، اما احساس میکنم غریبهام؛ انگار بخشی از من، با رفتنت از این دنیا رفته و من فقط ماندهام با قلبی که هنوز برای تو میتپد. دنیا برایم خاکستری شده؛ رنگها، صداها و شادیها، همگی زیر سایهٔ سنگین نبودنت گم شدهاند.
دلم میخواهد فریاد بزنم؛ فریاد بزنم که این دنیا بدون تو چقدر سرد و بیروح است! چقدر این آسمان، بدون نگاه تو، دور و غریب شده است! دیگران مرا به زندگی تشویق میکنند، اما نمیدانند که بعد از تو، هیچچیز شبیه قبل نیست.
پدر... چقدر سخت است که بخواهی بزرگ شوی، وقتی تکیهگاهت را از دست دادهای؛ چقدر سخت است به آینده فکر کنی، وقتی بخشی از قلبت در همان روزی که رفتی، جا مانده است.
در این تنهایی، به یاد تو و آرامشی که با بودنت داشتم، پناه میبرم. ای کاش میشد دوباره به آن روزها برگشت؛ به روزهایی که تو بودی و من، تمام دنیا را در دستانت میدیدم...
باباجونم، بعد از تو هنوز روزها میگذرند، آدمها میخندند و دنیا میچرخد؛ اما من هنوز گاهی دلم میخواهد کودکی باشم که با دیدن تو، تمام غصههایش را فراموش میکرد.
کاش میدانستی بابا، سختترین قسمتِ نبودنت این نیست که دیگر تو را نمیبینم؛ این است که هر روز بزرگتر میشوم و تو نیستی که بزرگ شدنم را ببینی...
#باباجونم 🖤🥀 #پدرم
.
.
- ۲۲.۰k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط