{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان=عشق و نفرت

رمان=عشق و نفرت
بفرماییننن
پارت⁴¹
از تو دوربین دیدم شوکت جداشون کرد ب یکی از بادیگاردای خونه گفتم تصویری بگیره و تبلت رو روبه روی دوتاشون که مثل مظلوما نشسته بودن بگیره تصویری روب روشون گرفت نگاه کردم گفتم=معلوم هست دارین تو خونه چیکار میکنین اونجا رو با شهربازی و طویله اشتباه گرفتین؟ ،واضح نشنیدم ولی تیکه ب تیکه شندیم ک گیسو آروم گفت=طویلست توعم حیونش ،سیاوش قهقه ای زد گیسو داشت خودشو کنترل میکرد نخنده گفتم=سیاوش همین الان بگم تفنگ و بزارن سرت بکشن ،بادیگارد تفنگ و گرفت روب روش رید تو خودش صاف نشست اهمی کرد ایندفه گیسو بود ک آروم می‌خندید گفتم=یه بار دیگه ببینم بدو بدو میکنین دوتاتونم تو اتاقاتون حبس میشن ب مدت۲روز مخصوصا شما گیسو خانوم ک دعا کن نرسم خونه ،نگاهم کرد چشمک شیطونی زدم لپاش قرمز شد هول هولکی سرشو پایین انداخت و بعد یهو در اتاقم باز شد و این باز اومد فرزانه با صدای نازک نارنجی گفت=عشقمممممم ،که با این صدا سر گیسو بلند شد و ب پشت من نگاه کرد با دیدن فرزانه بعد ب من نگاه کرد و چشماش پر شد تا خواستم توضییح بدم با گریه پاشد رفت اتاقش سیاوش بی حوصله گفت=داداش تو این تامثونو میچسبی بعد گیسوی خوشگل خو ،نزاشتم حرفشو ادامه بده گفتم=خفه برو نزار گریه کنه وگرنه چشماتو از کاسه در میارم این همکارمه ،اهانی گفت و رفت لپ تاب رو بستم برگشتم سمت فرزانه گفتم=کی گفته بدون در زدن وارد بشی ،با لحن لوس گفت=عجیجم ،گفتم=بفهم من زن دارم زنمم دوست دارم حالاهم برو بیرون ،با حرص رفت و در کوبید عجب بدبختی شدیما ،لباسامو پوشیدم امروز باید میرفتم یه وسایلی براش از اینجا میگرفتم کلاه کاسکت مشکیم رو برداشتم و رفتم سمت موتور........
از زبون گیسو=
گریه کنان رفتم اتاق من چه احمقی بودم اجازه دادم حتا بهم دست بزنه و رویای دختر بودنمو بگیره ولی اون ولی اون چیکار کرد رفت سراغ یکی دیگه صدای در میامد بعدشم سیاوش اومد تو آخ یادم رفت در رو قفل کنم آروم اومد پیشم گفت=برات مهمه؟ ، با صدای بغضی گفتم=نه ،گفت=معلومه ،نگاه کردم چشم غره ای رفت گفتم=چیه چپ نگاه میکنی طلب کاری ،خندید گفت=ببخشید خندیدم یاد اهنگ آرمین زارعی افتادم ،یدونه دوست داشتم بخابونم دهنش بالشو برداشتم کوبیدم سرش از تخت افتاد پایین آخی گفت و بعد نگاه کرد چش غره رفتم گفت=میخاستم بگم دختر همکارش بود بعد همین دیگه منم میشناسمش دختره یالغوز رو ب عشقت چشم داره ،گفتم=گوه خورده، خندید گفتم= به من چ ،گفت=راستی کی میخای بری ،گفتم=امروز شب 🌙 ،گفت=حله ،و بعد رفت بیرون ساعت و نگا کردم ۱ظهر و نشون میداد گفتم=یذره بزا بخابم خوبه ،درازی کشیدمو خاب مطلق......
دیدگاه ها (۰)

فیک شوگا پارت هشتم مافیای بیرحم دختر لجباز

رمان دخت من

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:20فقط به ا.ت صدمه زدم فق...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 210♡⁠。⁠)فقط صدا...

پارت ۱ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه صبح_جونگکوک:با صدای الارم از خواب بل...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p13دستام رو گذاشت...

وقتی میاریش ایران و با پسرعمو هات گرم میگیری

P3ویو کیسوکه:از اتاق اومد بیرون از اونجایی ک من تو خونه زیاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط