پرواز قوها

" پرواز قوها "

" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۱۴

ویو راوی
مارسل بعد از اینکه جعبه کوچیکی رو از کمد خارج کرد به سمت تهیونگ اومد و گفت

♧ جونگکوک قبل از اومدنش یه سر رفته بود پیش پدر مادرت ........اینو از طرفشون اورد

تهیونگ جعبه رو گرفت و بهش نگاهی کرد و گفت

_ میدونن کجام ؟

♧ نه فکر میکنن رفتی ماموریت .......‌تهیونگ همیشه برام سوال بود که چرا وقتی پدر و مادر اینقدر ثروتمندن تو چرا ازشون کمکی نگرفتی ؟

_ هیچوقت دوست نداشتم زیر سایه شون رشد کنم به خاطر همین ازشون جدا شدم

♧ به قیمت اینکه حتی نمیدونن عروس دارن ؟

تهیونگ کمی سکوت کرد و بعد گفت

_ مارسل سربازا اماده ان ؟

♧ تو که بحث رو تهش می‌پیچونی ولی خب باید بگم اره همه اماده ان ........بیخود نیست که ۳ سال دارن برای این ماموریت ، زیر دست تو آموزش میبینن

_ خب من دیگه برم .......تا صبح نشده برم که میترسم نورا متوجه نبودنم بشه

♧ باشه برو ......در ضمن سلام من رو به زن داداش برسون

تهیونگ خندید و گفت

_ برو باباااا

تهیونگ بعد از اینکه از مارسل و بقیه خداحافظی کرد از پایگاه خارج شد و به سمت ماشین رفت دوباره به شهر برگشت و به خونه رفت

به ارومی وارد اتاق شد و به سمت کمد رفت و لباسش رو عوض کرد و بعد به سمت تخت رفت و کنار نورا دراز کشید که چندی طول نکشید که چشماش گرم شد و روی هم افتاد ‌

* پرش زمانی به فردا صبح *
تهیونگ درحالی که پاشنه ی کفش در درست میکرد گفت

_ نورا عزیزم نمیخوای بیایی ؟..........دیره شد ها

همون لحظه نورا با عجله از اتاق خارج شد و درحالی که کتش رو میپوشید گفت

+ اومدم .... بریم که خیلی دیر شد

به محض اینکه از خونه خارج شدن ، سوار ماشین شدن و به طرف زندان حرکت کردن

مدتی گذشت و تقریبا نزدیک به زندان بودن که نورا گفت

+ تهیونگ وایساااااا

با ترمزی که تهیونگ کرد هر دو به جلو پرت شدن که تهیونگ گفت

_ چیشده ؟

+دسته گل ........دیشب یادم رفت دسته گل بگیرم ، الان سریع برم از اینجا بگیرم ؟

تهیونگ نگاهی به گلفروشی کناره خیابون انداخت و گفت

_ دیرمون میشه ها

+نچ نمیشه

تهیونگ دیگه چیزی نگفت و نورا به سرعت از ماشین پیاده شد و به سمت گلفروشی رفت

چند دقیقه طول نکشید که نورا همراه با دسته گل نسبتا کوچکی به سمت ماشین اومد و با خوشحالی گفت

+وای تهیونگی نگاش کن چه قدر خوشگله

تهیونگ خنده ای کرد و گفت

_ خب خانومم اجازه میدی بریم ؟........دیر میشه ها

نورا با چشمای گرد شده به ساعت دستش نگاه کرد و گفت

+واییییی اره برو

تهیونگ با خنده سری تکون داد و ماشین رو روشن کرد و بلاخره راه افتادن که ...........................
دیدگاه ها (۰)

تهیونگ گفت:تهیونگ: خب، صبر کن... من میرم یه بطری آب و چندتا ...

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 14 چند لحظه دیگه نگاهم ک...

Heir of Light and Darknesspart : 10قبل از اینکه کامل خارج شن...

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

گل خونی 🥀پارت 48+ بیبی انقدر داد بیداد نکن وگرنه - بزارم زمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط