عشق جان

عشق جان

بیا به من بتاب عشق جان من
که بی تو تیره شده آسمان من

بیا که ناز مرا کس نمی خرد
که بسته است درِ این دکان من

نگذار در غیبت ات فرو ریزد
میان هر شب من بامیان من

ندیده ای در عرض نبودنت
چقدر طول کشیده زمان من

نشسته ام تنها، گرچه در جمع شان
غزل، غریبی و غم؛ دوستان من

شب چنان عقابی فرود می آید
به جان بی رمقِ آشیان من

دو «ماه» بود، یکی رفت و یکی پژمرد
در کنار پنجره ، درون استکان من

محمد خوش بین
دیدگاه ها (۵)

عشق جان من

عشق جان من

معتادهای مخدر بدبختند . اگر دیده باشید وقتی نیاز دارند و بی ...

ای دوست قبولم کن و جانم بستانمستم کن و وز هر دو جهانم بستانب...

رژینا جان یک قاشق دیگراله ناز من این استکان دم نوش را بخور ....

بحر طویل-ضربت خوردن و بستر شهادت سحر بود و غم و...

بحر طویل-ضربت خوردن و بستر شهادت  سحر بود و غم و...

بیا که دیده به دیدارت آرزومند است...به دیدارم بیا

بود و غم و درد، سحر بود و صدای نفس خستة یک مرد، که آرام در آ...

خیلی عالیه طولانی هست اما عالیهاگه دلتون شکست و اشکتون جاری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط