#SLAVES. PART 2
#SLAVES. PART 2
عمارت در سکوت فرو رفته بود.
فیلیکس روی تخت نشسته بود و به در خیره شده بود.
هنوز از اتفاقات آن شب میترسید.
ناگهان در باز شد و هیونجین وارد اتاق شد.
«چرا هنوز بیداری؟»
فیلیکس سرش را پایین انداخت.
«خوابم نمیبره.»
هیونجین به او نزدیک شد و گفت:
«پس خوب گوش کن. اینجا قوانین خودشو داره.»
فیلیکس با ترس به او نگاه کرد.
«بدون اجازه از اتاقت بیرون نمیری.»
«و اگه بخوام فرار کنم؟» فیلیکس آهسته پرسید.
هیونجین لبخند سردی زد.
«حتی بهش فکر هم نکن.»
سپس از اتاق خارج شد و در را قفل کرد.
---
در عمارت لینو، هان کنار پنجره ایستاده بود.
«چرا منو انتخاب کردی؟» بالاخره پرسید.
لینو پروندهای را روی میز گذاشت.
«چون دربارهات چیزهایی میدونم که خودت هم نمیدونی.»
هان با تعجب پرونده را باز کرد.
داخلش عکسهایی از خانوادهاش بود.
رنگ از صورتش پرید.
«تو از کجا اینا رو داری؟»
لینو سرد جواب داد:
«بهتره سؤالهای کمتری بپرسی.»
---
جونگین روبهروی چانگبین نشسته بود.
«من زندانی تو نیستم!» با عصبانیت گفت.
چانگبین لیوانش را روی میز گذاشت.
«از لحظهای که وارد این خونه شدی، دیگه تصمیمگیرنده تو نیستی.»
جونگین با نفرت نگاهش کرد.
«یه روز از اینجا میرم.»
چانگبین به او نزدیک شد.
«پس امیدوارم اون روز هیچوقت نرسه.»
---
در عمارت چهارم، سونگمین متوجه تماس مشکوک بنگچان شد.
«هیچکس نباید بفهمه اون چهار نفر کجان.»
بنگچان تماس را قطع کرد و برگشت.
سونگمین سریع پرسید:
«شماها واقعاً کی هستین؟»
بنگچان چند لحظه نگاهش کرد.
«آدمهایی که نباید باهاشون دشمن بشی.»
---
ساعت چهار صبح، تلفن هر چهار مرد همزمان زنگ خورد.
هیونجین گوشی را برداشت.
صدای مردی ناشناس گفت:
«یکی از اون چهار نفر، اون چیزی نیست که فکر میکنی.»
هیونجین اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
مرد خندید.
«به پسری که امشب با خودت بردی، خوب نگاه کن.»
تماس قطع شد.
هیونجین بلافاصله به اتاق فیلیکس رفت.
اما وقتی در را باز کرد، تخت خالی بود.
پنجره باز مانده بود و پردهها با باد تکان میخوردند.
روی تخت، کاغذی سیاه قرار داشت.
هیونجین آن را برداشت.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«بازی تازه شروع شده، هیونجین.»
صدای شلیک از بیرون عمارت بلند شد.
هیونجین به سمت پنجره برگشت.
در تاریکی باغ، سایهای ایستاده بود.
سایهای که فیلیکس را در آغوش گرفته بود.
هیونجین اسلحهاش را بیرون کشید.
چشمهایش از خشم تیره شدند.
«اگه یه تار مو از سرش کم بشه، زنده نمیذارمت.»
اما سایه فقط خندید و در تاریکی ناپدید شد.
هیونجین به کاغذ توی دستش نگاه کرد.
برای اولین بار بعد از سالها، احساس ترس میکرد.
چون فهمیده بود کسی وارد بازی شده که حتی خودش هم نمیتوانست پیشبینیاش کند....(ادامه دارد)
#Hyunjin
عمارت در سکوت فرو رفته بود.
فیلیکس روی تخت نشسته بود و به در خیره شده بود.
هنوز از اتفاقات آن شب میترسید.
ناگهان در باز شد و هیونجین وارد اتاق شد.
«چرا هنوز بیداری؟»
فیلیکس سرش را پایین انداخت.
«خوابم نمیبره.»
هیونجین به او نزدیک شد و گفت:
«پس خوب گوش کن. اینجا قوانین خودشو داره.»
فیلیکس با ترس به او نگاه کرد.
«بدون اجازه از اتاقت بیرون نمیری.»
«و اگه بخوام فرار کنم؟» فیلیکس آهسته پرسید.
هیونجین لبخند سردی زد.
«حتی بهش فکر هم نکن.»
سپس از اتاق خارج شد و در را قفل کرد.
---
در عمارت لینو، هان کنار پنجره ایستاده بود.
«چرا منو انتخاب کردی؟» بالاخره پرسید.
لینو پروندهای را روی میز گذاشت.
«چون دربارهات چیزهایی میدونم که خودت هم نمیدونی.»
هان با تعجب پرونده را باز کرد.
داخلش عکسهایی از خانوادهاش بود.
رنگ از صورتش پرید.
«تو از کجا اینا رو داری؟»
لینو سرد جواب داد:
«بهتره سؤالهای کمتری بپرسی.»
---
جونگین روبهروی چانگبین نشسته بود.
«من زندانی تو نیستم!» با عصبانیت گفت.
چانگبین لیوانش را روی میز گذاشت.
«از لحظهای که وارد این خونه شدی، دیگه تصمیمگیرنده تو نیستی.»
جونگین با نفرت نگاهش کرد.
«یه روز از اینجا میرم.»
چانگبین به او نزدیک شد.
«پس امیدوارم اون روز هیچوقت نرسه.»
---
در عمارت چهارم، سونگمین متوجه تماس مشکوک بنگچان شد.
«هیچکس نباید بفهمه اون چهار نفر کجان.»
بنگچان تماس را قطع کرد و برگشت.
سونگمین سریع پرسید:
«شماها واقعاً کی هستین؟»
بنگچان چند لحظه نگاهش کرد.
«آدمهایی که نباید باهاشون دشمن بشی.»
---
ساعت چهار صبح، تلفن هر چهار مرد همزمان زنگ خورد.
هیونجین گوشی را برداشت.
صدای مردی ناشناس گفت:
«یکی از اون چهار نفر، اون چیزی نیست که فکر میکنی.»
هیونجین اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
مرد خندید.
«به پسری که امشب با خودت بردی، خوب نگاه کن.»
تماس قطع شد.
هیونجین بلافاصله به اتاق فیلیکس رفت.
اما وقتی در را باز کرد، تخت خالی بود.
پنجره باز مانده بود و پردهها با باد تکان میخوردند.
روی تخت، کاغذی سیاه قرار داشت.
هیونجین آن را برداشت.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«بازی تازه شروع شده، هیونجین.»
صدای شلیک از بیرون عمارت بلند شد.
هیونجین به سمت پنجره برگشت.
در تاریکی باغ، سایهای ایستاده بود.
سایهای که فیلیکس را در آغوش گرفته بود.
هیونجین اسلحهاش را بیرون کشید.
چشمهایش از خشم تیره شدند.
«اگه یه تار مو از سرش کم بشه، زنده نمیذارمت.»
اما سایه فقط خندید و در تاریکی ناپدید شد.
هیونجین به کاغذ توی دستش نگاه کرد.
برای اولین بار بعد از سالها، احساس ترس میکرد.
چون فهمیده بود کسی وارد بازی شده که حتی خودش هم نمیتوانست پیشبینیاش کند....(ادامه دارد)
#Hyunjin
- ۴۴۰
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط