𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓
𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓
𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:14
(زمان حال، عمارت مین،5:34am)
عمارت غرق در سکوت بود.
با ورودش هوای سرد صبحگاهی هم وارد خانه شد.
جئون مستقیم به اتاقش رفت و وارد شد.
اتاقش دقیقا همانطوری که آن را ترک کرده بود،بود.
اما لبتاپ تاب روی تخت نبود.
چراغ را روشن کرد و با عجله شروع به گشتن دنبال آن فلش خاکستری رنگ شد.
کشو ها را باز کرد و تمام وسایل را بیرون ریخت.
کمدش و حتی زیر تختش، اما آن لبتاپ هیچ جای آن اتاق نبود.
-گ.اییدمش..کجاست..
از اتاق بیرون رفت و جلو تر راه افتاد.
بدون در زدن وارد اتاق جیمین و یونگی شد.
هردو با بالا تنه لخت روی تخت در آغوش یکدیگر بودند.
با صدای باز شدن در جیمین چشمانش را باز و روی تخت نشست.
با دیدن جئون کمی تعجب کرد.
ابرویی بالا انداخت و خمیازه کشید.
^عوضی این موقع صبح اینجا چه غلطی میکنی
پسر جواب نداد.
سمت کمد لباس مشترک جیمین و یونگی رفت.
^حداقل در میزدی!
یونگی کنی تکان خورد و بخاطر غر غر های جیمین یک چشمش را باز کرد.
• چیشده..
وقتی جونگکوک چیزی پیدا نکرد،بلند شد.
-فلش کجاست
یونگی هم روی تخت نشست و چشمانش را مالید.
^ چه فلشی؟
- همون لعنتی ای که بخاطرش لبتاپت رو قرض گرفتم،بهش وصل بود-
• باز دیوونه شدی ،کوک؟ من لبتاپ جیمینو برداشتم ولی فلشی داخلش نبود.
مرد به تاج تخت تکیه داد.
•شاید گمش کردی ، اینجا نیست
پسرک دستی به موهای ابریشمی مشکی اش کشید.
-امکان نداره.. مطمئنم داخل لبتاپ گذاشتمش
جیمین نگاهی به ساعت انداخت.
^آیش!! خدا لعنتت کنه، یک ساعت دیگه باید برم شرکت
یونگی دوباره دراز کشید و پتو را روی صورتش کشید.
•بیخیالش ، بخواب ،جوجه
جئون از اتاق بیرون رفت ،حتی پشتش را نگاه نکرد.
^کوک!-
اما پسر رفته بود.
از عمارت بیرون زد و تلفنش را روشن کرد.
در بین مخاطبینش دنبال کسی بود..
بالاخره پیدایش کرد و تماس را برقرار کرد.
به نام مخاطب خیره بود.
[Anna]
دختر تماس را جواب داد.
صدایش خسته و خواب آلود می آمد.
~چی میخوای..
-به کمکت نیاز دارم
```````````````````````````````````````````````````````````````
شرایط پارت بعد:
لایک:۹۰
کامنت:۸۰
۹۱۰ تایی بشیم😭✨
𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:14
(زمان حال، عمارت مین،5:34am)
عمارت غرق در سکوت بود.
با ورودش هوای سرد صبحگاهی هم وارد خانه شد.
جئون مستقیم به اتاقش رفت و وارد شد.
اتاقش دقیقا همانطوری که آن را ترک کرده بود،بود.
اما لبتاپ تاب روی تخت نبود.
چراغ را روشن کرد و با عجله شروع به گشتن دنبال آن فلش خاکستری رنگ شد.
کشو ها را باز کرد و تمام وسایل را بیرون ریخت.
کمدش و حتی زیر تختش، اما آن لبتاپ هیچ جای آن اتاق نبود.
-گ.اییدمش..کجاست..
از اتاق بیرون رفت و جلو تر راه افتاد.
بدون در زدن وارد اتاق جیمین و یونگی شد.
هردو با بالا تنه لخت روی تخت در آغوش یکدیگر بودند.
با صدای باز شدن در جیمین چشمانش را باز و روی تخت نشست.
با دیدن جئون کمی تعجب کرد.
ابرویی بالا انداخت و خمیازه کشید.
^عوضی این موقع صبح اینجا چه غلطی میکنی
پسر جواب نداد.
سمت کمد لباس مشترک جیمین و یونگی رفت.
^حداقل در میزدی!
یونگی کنی تکان خورد و بخاطر غر غر های جیمین یک چشمش را باز کرد.
• چیشده..
وقتی جونگکوک چیزی پیدا نکرد،بلند شد.
-فلش کجاست
یونگی هم روی تخت نشست و چشمانش را مالید.
^ چه فلشی؟
- همون لعنتی ای که بخاطرش لبتاپت رو قرض گرفتم،بهش وصل بود-
• باز دیوونه شدی ،کوک؟ من لبتاپ جیمینو برداشتم ولی فلشی داخلش نبود.
مرد به تاج تخت تکیه داد.
•شاید گمش کردی ، اینجا نیست
پسرک دستی به موهای ابریشمی مشکی اش کشید.
-امکان نداره.. مطمئنم داخل لبتاپ گذاشتمش
جیمین نگاهی به ساعت انداخت.
^آیش!! خدا لعنتت کنه، یک ساعت دیگه باید برم شرکت
یونگی دوباره دراز کشید و پتو را روی صورتش کشید.
•بیخیالش ، بخواب ،جوجه
جئون از اتاق بیرون رفت ،حتی پشتش را نگاه نکرد.
^کوک!-
اما پسر رفته بود.
از عمارت بیرون زد و تلفنش را روشن کرد.
در بین مخاطبینش دنبال کسی بود..
بالاخره پیدایش کرد و تماس را برقرار کرد.
به نام مخاطب خیره بود.
[Anna]
دختر تماس را جواب داد.
صدایش خسته و خواب آلود می آمد.
~چی میخوای..
-به کمکت نیاز دارم
```````````````````````````````````````````````````````````````
شرایط پارت بعد:
لایک:۹۰
کامنت:۸۰
۹۱۰ تایی بشیم😭✨
- ۹.۲k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط