چند پارتی
[وقتی به خاطر مامان بابای تهیونگ مجبورین از هم جدا بشین اما...]
_______________________________
همون لحظه صدای باز شدن در اومد
تهیونگ وارد خونه شد و همین که منو دید که اشک میریزم سریع اومد سمتم
"_ا/ت چی شده چرا گریه میکنی
نتونستم جوابشو بدم فقط دست نایون محکم تر گرفتم
تهیونگ یکم نزدیکم شد و دستشو گذاشت روی صورتم
"_کی ناراحتت کرده
مامانش از جاش بلند شد
"&من
تهیونگ با تعجب برگشت سمت مامانش
"_مامان تو چی بهش گفتی
"&اومدیم و با ا/ت حرفایی زدم
"_راجع به چی
"&راجع به تو
بابای تهیونگ جلو اومد
"؟تهیونگ ما تصمیممونو گرفتیم
"_چه تصمیمی
"؟باید با دختر رئیس شرکت ازدواج کنی
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند
"_چی
"&اگه این ازدواج انجام بشه شرکت هم خیلی پیشرفت میکنه
"_ولی من زن دارم
"&میتونی ازش جدا بشی
با شنیدن حرف مامانش تهیونگ اخماش رفت تو هم
"_من همچین کاری نمیکنم
"&تهیونگ تو هنوز جوونی و نمیفهمی چی به نفعته
"_من خیلی خوب میفهمم چی میخوام
بعد دستمو گرفت و منو کنار خودش کشید
"_من ا/ت رو میخوام
"_نایون رو میخوام
"_زندگیمو میخوام
مامان تهیونگ با عصبانیت گفت
"&پس شرکت چی
"_شرکت برای من مهمه ولی نه بیشتر از خانوادهم
"؟حتی اگه به خاطرش شرکت رو از دست بدی
"_حتی اگه همه چیزمو از دست بدم
با شنیدن حرف تهیونگ اشکام بیشتر شد
"+تهیونگ...
تهیونگ برگشت سمتم و دستمو فشار داد
"_گریه نکن دخترکم
"_من نمیذارم هیچکس بینمون بیاد
مامان بابای تهیونگ چند لحظه به هم نگاه کردن
"&باشه
"&پس خودت انتخاب کردی
"_اره انتخاب کردم
"&پس خودت هم باید پای انتخابت بمونی
مامانش کیفشو برداشت و همراه باباش سمت در رفتن
قبل اینکه برن مامان تهیونگ برگشت سمتم
"&هنوزم میگم از زندگیمون برو بیرون
"+من نمیرم
"&باشه
در رو محکم بست و رفتن
چند لحظه فقط به در خیره موندم
تهیونگ دستشو دور کمرم حلقه کرد
"_تموم شد
"+واقعا
"_اره
"+ولی اگه شرکت چی...
"_نگران نباش
"_یه راهی پیدا میکنم
نایون که هنوز کنارمون بود با صدای کوچیک گفت
"*بابایی
تهیونگ خم شد بغلش کرد
"_جون بابا
"*مامان دیگه نمیره
تهیونگ لبخند زد
"_نه دختر بابا
"_مامانت هیچ جا نمیره
نایون لبخند زد و دستاشو دور گردن تهیونگ حلقه کرد
منم لبخند زدم ولی ته دلم هنوز یکم میترسیدم
چند روز گذشت
____________________________
خب بچه ها پارت آخر الان میزام ❤️💞
_______________________________
همون لحظه صدای باز شدن در اومد
تهیونگ وارد خونه شد و همین که منو دید که اشک میریزم سریع اومد سمتم
"_ا/ت چی شده چرا گریه میکنی
نتونستم جوابشو بدم فقط دست نایون محکم تر گرفتم
تهیونگ یکم نزدیکم شد و دستشو گذاشت روی صورتم
"_کی ناراحتت کرده
مامانش از جاش بلند شد
"&من
تهیونگ با تعجب برگشت سمت مامانش
"_مامان تو چی بهش گفتی
"&اومدیم و با ا/ت حرفایی زدم
"_راجع به چی
"&راجع به تو
بابای تهیونگ جلو اومد
"؟تهیونگ ما تصمیممونو گرفتیم
"_چه تصمیمی
"؟باید با دختر رئیس شرکت ازدواج کنی
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند
"_چی
"&اگه این ازدواج انجام بشه شرکت هم خیلی پیشرفت میکنه
"_ولی من زن دارم
"&میتونی ازش جدا بشی
با شنیدن حرف مامانش تهیونگ اخماش رفت تو هم
"_من همچین کاری نمیکنم
"&تهیونگ تو هنوز جوونی و نمیفهمی چی به نفعته
"_من خیلی خوب میفهمم چی میخوام
بعد دستمو گرفت و منو کنار خودش کشید
"_من ا/ت رو میخوام
"_نایون رو میخوام
"_زندگیمو میخوام
مامان تهیونگ با عصبانیت گفت
"&پس شرکت چی
"_شرکت برای من مهمه ولی نه بیشتر از خانوادهم
"؟حتی اگه به خاطرش شرکت رو از دست بدی
"_حتی اگه همه چیزمو از دست بدم
با شنیدن حرف تهیونگ اشکام بیشتر شد
"+تهیونگ...
تهیونگ برگشت سمتم و دستمو فشار داد
"_گریه نکن دخترکم
"_من نمیذارم هیچکس بینمون بیاد
مامان بابای تهیونگ چند لحظه به هم نگاه کردن
"&باشه
"&پس خودت انتخاب کردی
"_اره انتخاب کردم
"&پس خودت هم باید پای انتخابت بمونی
مامانش کیفشو برداشت و همراه باباش سمت در رفتن
قبل اینکه برن مامان تهیونگ برگشت سمتم
"&هنوزم میگم از زندگیمون برو بیرون
"+من نمیرم
"&باشه
در رو محکم بست و رفتن
چند لحظه فقط به در خیره موندم
تهیونگ دستشو دور کمرم حلقه کرد
"_تموم شد
"+واقعا
"_اره
"+ولی اگه شرکت چی...
"_نگران نباش
"_یه راهی پیدا میکنم
نایون که هنوز کنارمون بود با صدای کوچیک گفت
"*بابایی
تهیونگ خم شد بغلش کرد
"_جون بابا
"*مامان دیگه نمیره
تهیونگ لبخند زد
"_نه دختر بابا
"_مامانت هیچ جا نمیره
نایون لبخند زد و دستاشو دور گردن تهیونگ حلقه کرد
منم لبخند زدم ولی ته دلم هنوز یکم میترسیدم
چند روز گذشت
____________________________
خب بچه ها پارت آخر الان میزام ❤️💞
- ۱۱.۲k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط