وقتی میرین مهمونی ولی ...

وقتی میرین مهمونی ولی ...

دیدم میا چشمک زد و حواس ته رو پرت کرد خب الان نوبت منه!
با ناز گفتم
_کوکک؟!
چشماش گرد شد با تعجب برگشت
_چرا ناز می‌ریزی توله؟!
چشمام و مظلوم کرد و با عشوه گفتم
_گشنمهه.
_الان غذا میارن .
با شیطنتت صورتم و نزدیکش کردم .
_من غذا نمیخوام ددی!
چشماش خمار شد ، برگشت سمتم
_اینجا نه میرا .
دستم و روی رون پاش گذاشتم و نزدیک ... بردم .
دستمو تو مشتش گرفت عصبی لب زد
_گفتم اینجا نه!
مادرش و پدرش سمتمون اومدن و پشت میز نشستن دستشو از روی دستم برداشت.
_اگه به کرم ریزیت ادامه بدی از ده جا پارت میکنم جعون میرا .
ریز خندیدم وقتی عصبی میشد خیلی جذاب میشد .
دستم و روش گذاشتم که نفسش سنگین شد
_فاک بهت .
با دستش موهاشو بالا داد دستمو حرکت دادم .
مادرش با تعجب گفت
_پسرم؟! تهیونگ؟! خوبین؟! چرا عرق کردین؟!
کوک تیز نگام کرد و گفت
_هیچی مامان. یکم گرممه.
مامانش آهانی گفت دستمو وارد شلوارش کردم .
_ امشب جرت میدم میرا .
آروم گفت ، خندیدم سرمو نزدیکش بردم .
_بدم نمیاد ! ددی!
نگاهش و به لبم داد، عقب رفتم غذا رو روی میز چیدن .
با اون یکی دستم شروع کردم غذا خوردن چند دقیقه یه بار ناله ریز کوک میومد .
_آه..فاک.
برگشتم سمتش و بلند گفتم
_عشقمم؟! خوبیی؟!
مامانش سریع گفت
_آره مادر خوبی؟! انگار حالت بده؟! میخواین برین خونه؟!
کوک پوزخندی زد
_ میخوایم بریم خونه اتفاقا .
با ترس لب زدم
_زوده ولی .
نیشخندی زدو دستم و گرفت
_نه اتفاقا .
دیدگاه ها (۶)

وقتی بچه دارین ولی . . . کوک از حموم اومد با دیدن من آبرویی ...

وقتی دوست صمیمی هستین ولی اون دوست دختر داره ولی یه روز ... ...

وقتی میرین ایران ولی تحر.یک میشه مشتی به بازوش زدم و آهنگ بع...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

رمان(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 226♡⁠。⁠)⁩با شرم...

الماس زیبای من part⁵ویو کوک:- توی جلسه همش به فکر دخترم بودم...

مهمونی خطرناکپارت=20ویو ات:بعد از اینکه براش توضیح دادم جلو ...

Pat:5اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک. جواب دادم و سریع گفت زنتو گ...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط