True Love①⑨
True Love①⑨
تهیونگ: چیشده مامان
م: من و برادرت و لیا یه چیز خوب به ذهنمون رسیده
تهیونگ: دوباره چیشده؟
م: بیا بشین میگم
تهیونگ: باشه
م: ا/ت دختره؟
تهیونگ: چی؟
م: یعنی تا حالا با کسی بوده
تهیونگ: امم نه یعنی آره دختره
م: خوب شد
تهیونگ: یعنی چی؟
م: تبدیلش کن به یه زن
تهیونگ:چی؟
سونگ: خیلی واضح مامان داره میگه
تهیونگ: هرچی خواستین انجام دادم اما این یکی نه نمیتونم
م: خب باشه یه نفر دیگه رو میفرستم
تهیونگ: که چی؟
م: خیلی راحت این کار رو انجام بده
تهیونگ: مامان ا/ت یه بار نزدیک بوده بهش تجا*وز کنند دیوونه شده بعد شما..
لیا: چرا نگرانشی؟
تهیونگ: نگرانش نیستم اما این زیادیه
همون لحظه ا/ت اومد تو ذهنم
تهیونگ: من نمیتونم
م: دوست دخترته
تهیونگ: اما همیشگی نیست
لیا: تهیونگ تو واقعا اینکاررو نمیکنی؟
تهیونگ: من دوست پسرتم داری بهم میگی برم با یه دختر دیگه رابط*ه داشته باشم
م: چیزی نیست دوست پسرشی خب باشه اگر انجام نمیدی یکی دیگه میفرستم
تهیونگ: مامان..
با عصبانیت از خونه رفتم بیرون و رفتم خونه ی خودم...
و فقط به ا/ت فکر میکردم که نکنه مامانم دست به کار خطرناکی بزنه
از استرس به سختی خوابم برد...
چند روز بعد..
(شب)
ا/ت: چیشده؟ هر شب میای هر صبح میای من روزی هزار بار میبینم تورو
تهیونگ: ناراحتی از اینکه میام به دیدنت؟ چون دلم برات تنگ میشه...
ا/ت: واقعا؟
تهیونگ: آره هروقت خواستی بری بیرون فقط به خودم بگو
نگاهی به اطراف کردم
ا/ت: چیزی شده منتظر کسی هستی؟
تهیونگ: همم نه چیزی نیست بریم عزیزم بریم
ا/ت: بریم..
سوار ماشین شدیم
ا/ت
دستای تهیونگ میلرزید و فقط با آینه نگاه به پشتش میکرد
ا/ت: مطمئنی چیزی نشده؟
تهیونگ: مثلا چی؟
ا/ت: نمیدونم خیلی نگران به نظر میرسی؟
تهیونگ: نه اوکیم
ا/ت: اما من یه چیزی حس میکنم
تهیونگ: حست غلطه
ا/ت: باشه اما اگر واقعا چیزی شده بهم بگو
تهیونگ: باشه اما چیزی نشده
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
تهیونگ: چیشده مامان
م: من و برادرت و لیا یه چیز خوب به ذهنمون رسیده
تهیونگ: دوباره چیشده؟
م: بیا بشین میگم
تهیونگ: باشه
م: ا/ت دختره؟
تهیونگ: چی؟
م: یعنی تا حالا با کسی بوده
تهیونگ: امم نه یعنی آره دختره
م: خوب شد
تهیونگ: یعنی چی؟
م: تبدیلش کن به یه زن
تهیونگ:چی؟
سونگ: خیلی واضح مامان داره میگه
تهیونگ: هرچی خواستین انجام دادم اما این یکی نه نمیتونم
م: خب باشه یه نفر دیگه رو میفرستم
تهیونگ: که چی؟
م: خیلی راحت این کار رو انجام بده
تهیونگ: مامان ا/ت یه بار نزدیک بوده بهش تجا*وز کنند دیوونه شده بعد شما..
لیا: چرا نگرانشی؟
تهیونگ: نگرانش نیستم اما این زیادیه
همون لحظه ا/ت اومد تو ذهنم
تهیونگ: من نمیتونم
م: دوست دخترته
تهیونگ: اما همیشگی نیست
لیا: تهیونگ تو واقعا اینکاررو نمیکنی؟
تهیونگ: من دوست پسرتم داری بهم میگی برم با یه دختر دیگه رابط*ه داشته باشم
م: چیزی نیست دوست پسرشی خب باشه اگر انجام نمیدی یکی دیگه میفرستم
تهیونگ: مامان..
با عصبانیت از خونه رفتم بیرون و رفتم خونه ی خودم...
و فقط به ا/ت فکر میکردم که نکنه مامانم دست به کار خطرناکی بزنه
از استرس به سختی خوابم برد...
چند روز بعد..
(شب)
ا/ت: چیشده؟ هر شب میای هر صبح میای من روزی هزار بار میبینم تورو
تهیونگ: ناراحتی از اینکه میام به دیدنت؟ چون دلم برات تنگ میشه...
ا/ت: واقعا؟
تهیونگ: آره هروقت خواستی بری بیرون فقط به خودم بگو
نگاهی به اطراف کردم
ا/ت: چیزی شده منتظر کسی هستی؟
تهیونگ: همم نه چیزی نیست بریم عزیزم بریم
ا/ت: بریم..
سوار ماشین شدیم
ا/ت
دستای تهیونگ میلرزید و فقط با آینه نگاه به پشتش میکرد
ا/ت: مطمئنی چیزی نشده؟
تهیونگ: مثلا چی؟
ا/ت: نمیدونم خیلی نگران به نظر میرسی؟
تهیونگ: نه اوکیم
ا/ت: اما من یه چیزی حس میکنم
تهیونگ: حست غلطه
ا/ت: باشه اما اگر واقعا چیزی شده بهم بگو
تهیونگ: باشه اما چیزی نشده
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
- ۶.۷k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط