و من خدا را آنجایی دیدم که

وَ من خدا را، آنجایی دیدم که؛

وَ من خدا را، آنجایی دیدم که؛
برنامه‌هایِ مرا به هم می‌زد،
تا قشنگ‌ترش کند...!🤍✨
.
.
.
پَس یاد گرفتم؛
«در کارِ خدا، دخالت نکنم...💫»
.
.
.
خدایا شکرت🦋✨
.
.
#کپی_ممنوع❌⛔
#عاشقانه #عشق_جان #جانان
#ستایش_قلب_سربی
#دلبرانه #دلتنگی #دلنوشته
#خدا#مذهبی #خدا_شناسی
#ویسگون
دیدگاه ها (۲۸)

*"امروز به لطف خدا زنده ام ، هنوز فرصت دارم، در قلبم رابکوبم...

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

🔻سران محترم سه قوه، لطفاً خودتان بخوانید!(بخش دوم)✍️حسین شری...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

Nine

پارت شانزدهم سبز یشمی زیر باران«نایک باید ظرف چهل‌وهشت ساعت ...

من خدا را آنجایی دیدم کهبرنامه های مرا به هم میزد تا قشنگ تر...

خدایا شکرت واسه همه چیزای قشنگی که دادی...#لایک_فالو_کامنت_ی...

خدا را در قلب کسانی دیدم که بی توقع مهربانند 🤗🫂♥️#مهربانی #ق...

#من... شعر می شوم#تو.،،،بخوان #مرا,,,و به اندازه ی بودنم"مرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط