پارت شانزدهم سبز یشمی زیر باران
پارت شانزدهم سبز یشمی زیر باران
«نایک باید ظرف چهلوهشت ساعت خودش رو به مرز شمالی معرفی کنه.»
کوک چند ثانیه به آرون خیره ماند.
بعد خندید؛ خندهای کوتاه و بیروح که بیشتر شبیه تلاش برای باور نکردن چیزی بود که شنیده بود.
«خیلی خب. پس بهش میگیم نره.»
آرون نامه را تا کرد.
«فکر میکنی به همین سادگیه؟»
«نه. فکر میکنم این یه دستور مسخرهست که از طرف کسی صادر شده که حتی جرئت نکرده خودش بیاد اینجا و توضیح بده چرا برادرم رو میخواد.»
آرون نگاهش کرد.
«بلکوود کسی نیست که بشه دستکم گرفت.»
کوک جلو رفت و نامه را از دستش گرفت.
«پس برام توضیح بده. چرا اسم این مرد هر بار که یه اتفاق عجیب میافته، ظاهر میشه؟ چرا نایک با دیدن مُهر کلاغ اونطوری میشه؟ و چرا تو از شنیدن اسمش انگار یه روح از قبر بلند شده؟»
آرون به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود کسی آنها را نمیشنود.
«چون بلکوود فقط یه افسر ارشد نیست. اون آدمیه که میتونه زندگی یه نفر رو با یه امضا نابود کنه و بعد سر میز شام، با خیال راحت دربارهٔ آبوهوا حرف بزنه.»
کوک نامه را محکم گرفت.
«و نایک قراره بره پیشش؟»
«اگه دستور لغو نشه، بله.»
«پس لغوش میکنیم.»
آرون آهی کشید.
«کوک، ارتش با خواهش و عصبانیت اداره نمیشه.»
کوک با صدایی آرامتر گفت:
«خانواده هم با ترس اداره نمیشه.»
آرون ساکت شد.
این جمله را قبلاً هم شنیده بود؛ نه با همین کلمات، اما با همان صدای محکم. سالها پیش، وقتی نایک هنوز نوجوان بود و مقابل پدرشان ایستاده بود تا از الیاس دفاع کند.
آرون برای لحظهای چشمهایش را بست.
«تو خیلی شبیه نایک شدی.»
کوک اخم کرد.
«این تعریف بود؟»
«هنوز تصمیم نگرفتم.»
برای اولین بار از صبح، گوشهٔ لب کوک کمی بالا رفت.
اما لبخندش دوام نیاورد.
چون به یاد آورد نایک کجاست.
و اینکه هنوز نمیدانست برادرش چرا بدون خداحافظی رفته بود.
نزدیک ظهر، تهیونگ وارد کتابخانه شد و کوک را کنار میز بزرگی پیدا کرد که روی آن نقشههای قدیمی منطقهٔ شمالی پهن شده بودند.
چند کتاب باز، یک چراغ روغنی و دو فنجان چای سردشده هم اطراف نقشهها دیده میشدند.
تهیونگ به میز نگاه کرد.
«فکر میکردم نقاشی میکنی، نه اینکه بخوای ارتش رو از نو سازماندهی کنی.»
کوک بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
«اگه نقاشی میکردم، حداقل یه منظرهٔ قشنگ داشتم. الان فقط یه مشت خط و جاده و کوه دارم.»
تهیونگ نزدیکتر شد.
«دنبال چی میگردی؟»
کوک روی نقشه نقطهای را نشان داد.
«مرز شمالی. میخوام بدونم نایک قراره کجا بره.»
تهیونگ نقشه را بررسی کرد.
«این منطقه خیلی بزرگه. بدون محل دقیق مأموریت، پیدا کردن مسیرش آسون نیست.»
«پس باید محل دقیقش رو پیدا کنیم.»
تهیونگ صندلی روبهرو را بیرون کشید و نشست.
«باشه. از اول شروع کنیم.»
کوک برای لحظهای به او نگاه کرد.
«فکر میکردم بهم بگی دخالت نکنم.»
«چرا باید این کار رو بکنم؟»
«چون همه همین رو میگن.»
تهیونگ کتابی را باز کرد.
«من همه نیستم.»
کوک چیزی نگفت.
اما این چهار کلمه، بیشتر از آنچه انتظار داشت، آرامش کرد.
آنها ساعتها نقشهها را بررسی کردند. تهیونگ از مسیرهای قدیمی نظامی حرف میزد و کوک نام روستاها و ایستگاههای قطار را یادداشت میکرد.
در میان یکی از نقشهها، تهیونگ ناگهان دست نگه داشت.
«صبر کن.»
کوک به طرفش برگشت.
«چی شده؟»
تهیونگ به علامتی کوچک کنار یکی از جادهها اشاره کرد.
«این ساختمان رو میشناسم.»
«کجاست؟»
«یه ایستگاه قدیمی نظامی. سالهاست که ظاهراً ازش استفاده نمیشه.»
کوک نقشه را جلو کشید.
«چرا باید توی مسیر مأموریت نایک باشه؟»
تهیونگ جواب داد:
«نمیدونم. اما اگه بخوای از عمارت تا مرز شمالی بری، این یکی از مسیرهای کوتاهتره.»
کوک فوراً دفترش را باز کرد.
«پس ممکنه نایک از اونجا عبور کنه.»
تهیونگ سر تکان داد.
«ممکنه.»
کوک مداد را روی کاغذ گذاشت و شروع به نوشتن کرد.
تهیونگ چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد گفت:
...
ادامه دارد...
«نایک باید ظرف چهلوهشت ساعت خودش رو به مرز شمالی معرفی کنه.»
کوک چند ثانیه به آرون خیره ماند.
بعد خندید؛ خندهای کوتاه و بیروح که بیشتر شبیه تلاش برای باور نکردن چیزی بود که شنیده بود.
«خیلی خب. پس بهش میگیم نره.»
آرون نامه را تا کرد.
«فکر میکنی به همین سادگیه؟»
«نه. فکر میکنم این یه دستور مسخرهست که از طرف کسی صادر شده که حتی جرئت نکرده خودش بیاد اینجا و توضیح بده چرا برادرم رو میخواد.»
آرون نگاهش کرد.
«بلکوود کسی نیست که بشه دستکم گرفت.»
کوک جلو رفت و نامه را از دستش گرفت.
«پس برام توضیح بده. چرا اسم این مرد هر بار که یه اتفاق عجیب میافته، ظاهر میشه؟ چرا نایک با دیدن مُهر کلاغ اونطوری میشه؟ و چرا تو از شنیدن اسمش انگار یه روح از قبر بلند شده؟»
آرون به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود کسی آنها را نمیشنود.
«چون بلکوود فقط یه افسر ارشد نیست. اون آدمیه که میتونه زندگی یه نفر رو با یه امضا نابود کنه و بعد سر میز شام، با خیال راحت دربارهٔ آبوهوا حرف بزنه.»
کوک نامه را محکم گرفت.
«و نایک قراره بره پیشش؟»
«اگه دستور لغو نشه، بله.»
«پس لغوش میکنیم.»
آرون آهی کشید.
«کوک، ارتش با خواهش و عصبانیت اداره نمیشه.»
کوک با صدایی آرامتر گفت:
«خانواده هم با ترس اداره نمیشه.»
آرون ساکت شد.
این جمله را قبلاً هم شنیده بود؛ نه با همین کلمات، اما با همان صدای محکم. سالها پیش، وقتی نایک هنوز نوجوان بود و مقابل پدرشان ایستاده بود تا از الیاس دفاع کند.
آرون برای لحظهای چشمهایش را بست.
«تو خیلی شبیه نایک شدی.»
کوک اخم کرد.
«این تعریف بود؟»
«هنوز تصمیم نگرفتم.»
برای اولین بار از صبح، گوشهٔ لب کوک کمی بالا رفت.
اما لبخندش دوام نیاورد.
چون به یاد آورد نایک کجاست.
و اینکه هنوز نمیدانست برادرش چرا بدون خداحافظی رفته بود.
نزدیک ظهر، تهیونگ وارد کتابخانه شد و کوک را کنار میز بزرگی پیدا کرد که روی آن نقشههای قدیمی منطقهٔ شمالی پهن شده بودند.
چند کتاب باز، یک چراغ روغنی و دو فنجان چای سردشده هم اطراف نقشهها دیده میشدند.
تهیونگ به میز نگاه کرد.
«فکر میکردم نقاشی میکنی، نه اینکه بخوای ارتش رو از نو سازماندهی کنی.»
کوک بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
«اگه نقاشی میکردم، حداقل یه منظرهٔ قشنگ داشتم. الان فقط یه مشت خط و جاده و کوه دارم.»
تهیونگ نزدیکتر شد.
«دنبال چی میگردی؟»
کوک روی نقشه نقطهای را نشان داد.
«مرز شمالی. میخوام بدونم نایک قراره کجا بره.»
تهیونگ نقشه را بررسی کرد.
«این منطقه خیلی بزرگه. بدون محل دقیق مأموریت، پیدا کردن مسیرش آسون نیست.»
«پس باید محل دقیقش رو پیدا کنیم.»
تهیونگ صندلی روبهرو را بیرون کشید و نشست.
«باشه. از اول شروع کنیم.»
کوک برای لحظهای به او نگاه کرد.
«فکر میکردم بهم بگی دخالت نکنم.»
«چرا باید این کار رو بکنم؟»
«چون همه همین رو میگن.»
تهیونگ کتابی را باز کرد.
«من همه نیستم.»
کوک چیزی نگفت.
اما این چهار کلمه، بیشتر از آنچه انتظار داشت، آرامش کرد.
آنها ساعتها نقشهها را بررسی کردند. تهیونگ از مسیرهای قدیمی نظامی حرف میزد و کوک نام روستاها و ایستگاههای قطار را یادداشت میکرد.
در میان یکی از نقشهها، تهیونگ ناگهان دست نگه داشت.
«صبر کن.»
کوک به طرفش برگشت.
«چی شده؟»
تهیونگ به علامتی کوچک کنار یکی از جادهها اشاره کرد.
«این ساختمان رو میشناسم.»
«کجاست؟»
«یه ایستگاه قدیمی نظامی. سالهاست که ظاهراً ازش استفاده نمیشه.»
کوک نقشه را جلو کشید.
«چرا باید توی مسیر مأموریت نایک باشه؟»
تهیونگ جواب داد:
«نمیدونم. اما اگه بخوای از عمارت تا مرز شمالی بری، این یکی از مسیرهای کوتاهتره.»
کوک فوراً دفترش را باز کرد.
«پس ممکنه نایک از اونجا عبور کنه.»
تهیونگ سر تکان داد.
«ممکنه.»
کوک مداد را روی کاغذ گذاشت و شروع به نوشتن کرد.
تهیونگ چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد گفت:
...
ادامه دارد...
- ۷۴۱
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط