Vibe

‌
آن شب، ناگهان دیگر برایم اهمیت نداشت

دیگران چه می‌گویند، چه کار می‌کنند و چه می‌خواهند.

و ای کاش
می‌توانستم آن حس را تا ابد نگهدارم و در
آرامش روز هایم را بگذرانم.


#رمان#سناریو#فن‌فیکشن#داستان#نویسندگی#عاشقانه#آبی#روانشناسی#دارک#رومنس
#وبتون#وایب#بنر#فن#فیکشن#کتاب#دل‌_نوشته#متن_کوتاه
دیدگاه ها (۰)

سناریو ی درام از ا/ت و باجی

بسم الله الرحمن الرحیم سلام و درود، می‌خوام یکی از رمان هایی...

زندگی آن دو پارت ۱/۵

زندکی آن دو پارت ۳/۵

زندگی آن دو پارت ۳

ای مرده‌شور… تو آخرین کسی هستی که حقیقتِ بی‌نقابِ مرا می‌بین...

زندگی آن دو پارت ۲

نویسنده:جیتنمترجم و ویرایشگر:فیونادستش را محکم گرفتم و از او...

💔روضه‌ مصور؛ تاریخ این جنایت‌های وحشیانه را فراموش نخواهد کر...

سرقت برای خریدن لباس نوخبرگزاری میزان:  برای خریدن لباس نو م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط