ای مردهشور تو آخرین کسی هستی که حقیقت بینقاب مرا می
ای مردهشور… تو آخرین کسی هستی که حقیقتِ بینقابِ مرا میبیند. وقتی دستت این تن سرد را میچرخاند میفهمی آدمی که پیشِ تو افتاده نه از بیماری مُرد، نه از پیری، بلکه از تکرارِ بیرحمانهٔ روزهایی که هیچکس نفهمیدش. آب که میپاشی صدای برخوردش با پوستِ بیجانم برایم شبیه اعتراف است؛ اعتراف به اینکه من زنده بودم اما زندگی نمیکردم. میخندیدم اما خوشحال نبودم. قدم میزدم اما جایی نمیرسیدم. دوست داشتم اما هیچکس دوستم نداشت. تو بهتر از هر کسی میدانی بدنِ انسان وقتی میمیرد ناگهان چقدر سبک میشود؛ نه چون روح رفته، چون بارِ زندگی بالاخره از شانهاش برداشته شده. میگویند مرگ ترس دارد، اما باور کن ترسناکتر از مردن، زندهماندنی است که هیچکس حضورش را جدی نگرفت. ای مردهشور… وقتی انگشتهایت را روی استخوانهایم میکشی بدان زیر هر استخوان هزار شبِ بیخوابی جا مانده، هزار گریهٔ فروخورده، هزار بار خواستم کسی بفهمد اما هیچکس نفهمید. و شاید همین سکوتِ تو، همین بیسوالیات، آرامترین احترام دنیا باشد. تو مرا برای خاک آماده میکنی، اما نمیدانی سالهاست درونم خاک شده بود. دلیل مُردنم، ساعتی که روی آن نوشتهاند نیست؛ دلیلش روزهاییست که در آنها بغض داشتم اما لبخند زدم، ترس داشتم اما وانمود کردم شجاعم، و تنها بودم اما فیلم بازی کردم که قویام. ای مردهشور… وقتی آخرین بار آب را میریزی آرام باش. این تن، تمام چیزیست که از یک انسان باقی مانده که تمام عمر میخواست فقط یکبار فهمیده شود. اگر شد، وقتی کفن را روی صورتم میکشی یک لحظه مکث کن… نه به احترام مرگم بلکه به احترام همهٔ زندگیهایی که قبل از مرگ خاموش شدند.
#داستان #متن#زندگی
امیرموحدی
#داستان #متن#زندگی
امیرموحدی
- ۶.۰k
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط