{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مثلث عشقی پارت ۷

ا.ت : و بعدش بیهوشی
۱ ساعت بعد پاشدن و دیدم تو ی اتاقی شبیه اتاق خدمتکارا تو قصر خودمونم یعنی چی
که یهو دیدم در باز شد و سوا اومد تو لباس های لختی پوشیده بود و‌....
سوا: به به خدمتکار یا بهتر بگم برده ی شخصی من بیدار شده
ا.ت : میدونستم که تو اینطور شرایط باید مطیع اونا بشم تا وقتی بابام نامجون یا تهیونگ بیان کمکم
ا.ت: بله
سوا : هر کاری گفتم میکنی و گرنه اونجوری که من بخوام شکنجه ات میکنن بذار فکر کنم من رو بانوی بزرگ صدا میکنی گرفتی
ا.ت : تو ذهنش ( وقتی نامجون اومد میفهمی بانوی بزرگ کیه ) چشم بانوی بزرگ
سوا : حالا پاشو برو لباسشو بپوش بعد میای اتاقم و ۳ ساعت اتاقمو مرتب میکنی تا بعد ماساژ میدی بعدش کل عمارت و تمیز میکنی و بعدش میری به داداشم تعظیم میکنی و ادای احترام میکنی و بعدش شام درست میکنی تا ساعت ۱۱ باید تمام شو انجام بدی و در آخر نصف نون رو میخوری برای شام
ا.ت: چشم بانوی بزرگ تو ذهنش(تهیونگ بیاد میکشم احمق)
ا.ت : اول رفتم ۳ ساعت براش زانو زدم و بعدش کل بدنشو که همه جاش دیده می‌شد و ماساژ دادم بعدشم با کمک بقیه‌ی خدمتکار ها عمارت رو تمیز کردم و بعدش رفتم تا به داداشش به قول خود بی عقلش ادای احترام کنم در اتاقشو زدم و گفت بیا تو فکر کنم اسمش جیمین بود
جیمین : همون دختره که دزدیدمش در زد گفتم بیا تو
ا.ت:سلام ارباب
جیمین :واو یه لحضه ذهنم قفل کرد چه قدر زیبا بود موهاش که تارو باسنش میومدن لبای گوشتی و صورتی چشمای سیاهش فکر کنم عاشقش شدم
جیمین:اومدی چیکار کنی
ا.ت خواهرتون به من گفتن که بیام ادای احترام کنم
جیمین : واو به شدت صدای زیبایی داشت حق نبود خدمتکار باشه باید ملکه ی این قصر میشد
جیمین : فردا شب بهش اعتراف میکنم .....


بریم سراغ ته : دیدم نامجون به گوشیم زنگ زده جواب دادم که گفت
نامجون: ته ا.ت رو دزدین
تهیونگ: چی یعنی چی کی
نامجون: شین یانگ
تهیونگ: عوضی
نامجون : گفتن اگر همین زودی بریم ا.ت رو میکشن
تهیونگ:پس کی باید بریم
نامجون : ۳ یا ۴ روز دیگه سوا دستور دزدین رو داده
تهیونگ: هیچ حرکتی نکن سوا رو از دانشگاه اخراج نکن اونجور به ا.ت فشار میارن ۳ روز دیگه برج نامسان تمام افرداتم بیار
نامجون : اوکی
تهیونگ: شینگن یانگ احمق
برگردیم به ا.ت

ا.ت : واو خسته شدم من که تو ناز و نعمت بودم حالا دیگه دست چه احمقایی افتادم یه جوری با خدمتکاران رفتار میکنن انگار ما تو زمان فرعون های مصریم برم پیش اون کله پوک ( سوا)
سوا : همونجوری که چند تا خدمتکار بهم تعظیم کرده بودن و چند تا هم داشتن پامو ماساژ میدادن در اتاقم باز شد و قد کشیده ی ا.ت از توش نمایان شد .
ا.ت: بانوی بزرگ امری ندارید
سوا: نه فعلا اما برادرم ساعت ۱ تو روکار داره میری اتاقش برده حالا برو تو حیاط بخواب
ا.ت: چییییی یعنی منکه رو تخت ابریشمی رو بالشت پر قو میخوابیدم باید تو حیاط بخوابم
اوفففف رفتم تو حیاط و رو سنگ های سخت سرم رو گذاشتم ا ساعت ۱



ا.ت: واییییییییییی خاک بر سرم ساعت ۱ و ۲ دقیقه است سریع پاشم و موهامرو مرتب کردم و رفتم سمت اتاق اون جیمین یا همون ارباب
جیمین : رفتم حموم و اومدم با بال تنه ی لخت دل تو دلم نبود که ا.ت رو مال خودم کنمش از علاقه ی نامجون و تهیونگ بهش میدونستم نمیخواستم اذیتش کنم اصلا نباید میدزدیدمش
ا.ت: اینا ساعت ۱ چیکار دارن آخه آه آه اه
جیمین: در اتاقم زده شد بیا تو
ا.ت: در رو وا کردم و با بدن نیمه لخت ارباب مواجه شدم پشتم رو به ارباب کردم که گفت
جیمین : پشت کردن به اربابت کار درستی نیست ا.ت دستور میدم برگردی
ا.ت: چچچ شم ارباب بزرگ برگشتم و چشمم رو عضله هاش قفل شد واو
جیمین : ا.ت نکنه دلت میخواد
ا.ت : میدونستم اگه جواب نابه جایی بدم دخلم اومده پس گفتم : من رو ببخشید ارباب
جیمین : بیا بشین و به پام اشاره کردم
ا.ت: ا اما
جیمین:گفتم بیا بشین
ا.ت:چشم ارباب بزرگ و رفتم نشستم موهامو داد پشت گوشمو گفت : ا.ت میدونی ارباب چه قدر تو همین ۱ روز عاشقت شده
ا.ت: نه ارباب
جیمین : آمممم گفتم بیای اینجا تا بهت یه چیزی بگم
ا.ت: کمرم رو گرفت و من گذاشت رو تخت و ساق پاهامو گرفت دستش و گفت
جیمین : من از همون روزی که اومدی تو اتاقم عاشقت شدم ا.ت
ا.ت:........
جیمین : و لیاقتت اینه که ملکه. ی این قصر بشی و سرمو آوردم نزدیکش ......







خیلییییی زیاد نوشتم .
دیدگاه ها (۰)

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط