My lovely neighbor part  88

My lovely neighbor part : 88

× ته کجاست؟
+ بیرونه تا یه سری چیزهای لحظه اخرى رو بخره
× داشتم برای نیک داستان آشنا شدن تو و تهیونگ رو تعریف میکردم
+ من و تهیونگ به شیوه های مختلفی همدیگه رو شناختیم منظورت کدوم داستانه؟
× همون موقع که تو ساختمون رو با آتش سوزی پایین آوردی
+ اه بله چیزی که براش مشهورم
سمت نیکل چرخیدم و پرسیدم : + شماها چطور آشنا شدین؟
≡ من گریمور نمایش‌های تهیانگ هستم
چشمکی زدم
+ اوه حتما کار سختیه که این چهره رو یه کم قابل نشون دادن بکنی
≡ در واقع سخته که قیافه اش رو برای بعضی از صحنه ها زشت کنم
+ به نظر میاد که کار کردن توی همچین محیطی جالبه خواهر کوچکترم یه بازیگره توی نيويوركه
تهیانگ سرش رو تکون داد
+ تهیونگ به من گفته بود توی تئاترهای خیابون برادوی بازی میکنه یا خارج از اون؟
≡ در واقع هر دو رو انجام داده الان نقش اصلی به تئاتر خارج از برادوی هستش
× وقتی که آخرین اجرام در تئاتر رپرتوار تموم شد داشتم درباره ی نقل مکان به لس أنجلس فکر میکردم یا در صورت امکان و وجود موقعیت خوب نیویورک ولی واقعا نمی خوام کالیفرنیا رو ترک کنم علاوه بر این که توی این شغل کار آسونی نیست و یه جورایی باید هر چیزی که میتونی رو بگیری
نیکل با مهربونی نگاهش کرد
≡ حداقل من میتونم هر جایی گریم بکنم
× اگه کارت خوب باشه شاید با خودم بردمت
لبخند زد
+ منم شاید اومدم
به نظر می اومد که داره یه خورده جدی میشه
در باز شد و تهیونگ داخل شد
_ برای بانوی دوست داشتنیم با قوطی های کوک کریسمسی و آجیل و توپای چسبونکی اومدم
یه بسته ی کوچک رو ازش گرفتم
+ دونات‌های حلقوی؟ عالیه ولی توی لیست نبودن
_ نه نمیتونستم از کامل کردن جمع سه نفرشون خودداری کنم و وقتی خریدمش، تونستم اسم توپ‌های چسبونکی رو تو دهنم بچرخوندم
سمت دوست دختر تهیانگ چرخید و دستش رو دراز کرد نگاه اجمالی به دستش کرد و با مزاح گفت :
_ قسم میخورم که تمیزه از آشناییت خوشبختم، نیکل
نیکل به دو تا داداش‌ها نگاه کرد
≡ واو شما پسرها واقعاً شبیه همین
لبخند زدم
+ عکس العملت من رو یاد وقتی انداخت که دوتاشون رو تو یه اتاق دیدم اولش فکر کردم که دچار دوبینی شدم ولی وقتی بیشتر کنار هم دیدمشون شباهت هاشون به هم برام خیلی کمرنگ شد
تهیونگ سمت نیکل چرخید و لبخند زد
_ ما شبیه هم هستیم ولی مطمئناً تو نظرت اینه که من داداش بهترم، نه؟
≡ مثل شیر یا خطه (یعنی شاید آره شایدم نه )
با فکر کردن به این که اون تهیونگ رو جذاب دیده احساس حسادت شروع به پخش شدن توی وجودم کرد
تهیونگ به شونه ی تهیانگ ضربه ای زد و همان طور که نیکل رو راهنمایی میکرد گفت :
_ کمکت میکنم تا کشفش کنی من خوش قیافه ترم ولی از نظر شخصیتی برتری رو به برادرم میدم اون خیلی بیشتر از اونچه که من بتونم اجتماعیه و یه بازیگر فوق العاده هم هست
× خودت رو دست کم نگیر
تهیانگ اینو گفت و به نیکل نگاه کرد
× تهیونگ چند سال پیش اینجا نقش یک هنرمند مرموز رو خیلی عالی بازی میکرد
تهیونگ خندید
_ اون لعنتی رو ببند
نیکل خیلی آروم پیش من زمزمه کرد :
≡ اونا همیشه این جوری یکه به دو میکنن؟
+ آره یه جورایی باحاله هر وقت که باهم هستن میتونی تستسترون رو مثل یه بمب مخرب بو بکشی
تهیونگ اطراف رو نگاه کرد
_ مامان کو؟
× نتونستم بیارمش بهم گفت که به تو بگم متاسفه اما خیلی حس و حال شادی نداشت فکر میکنم که وسط قسمت غمگینی از زندگیشه
_ لعنت
دست‌هام رو از پشت تهیونگ حلقه کردم
_ لعنتی، متاسفم
تهیانگ گفت :
× كريسمس واقعا براش سخت میگذره نمیخواد که مردم نگاهش کنن و بتونن بگن که ناراحته
ادامه داد : پس انتخاب میکنه تا دور بمونه
تهیونگ به من نگاه کرد
× هروقت که رفتیم پیشش دو روز فوق العاده رو پشت سر گذاشته بیشتر معمولیه
نفس عمیقی کشید و دستش رو دور کمرم انداخت
_ در هر حال شما بچه ها احتمالا گشنتونه خانومم کلی چیزمیز درست کرده و هیچ کدوم رو هم نسوزونده پس از خودتون پذیرایی کنید
به نظر می رسید که همه اوقات عالی رو میگذرونن پیش غذاها به کل تموم شده بودن و نوشیدنی ها هم تو رگ‌های مهمون‌ها جاری شده بود و تهیونگ حتی آهنگ کریسمس رو هم برای پیش زمینه گذاشته بود

سلامی دوباره اینم از پارت جدید دوم عزیزان لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا روح نباشید عزیزان
لایک : ۵۰
کامنت : ۴۰
ری‌پست : ۱6
دیدگاه ها (۰)

dark life = 40

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

*🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋اون شب، جیمین شمع‌ها رو فوت کرد.🎂و درست همون لحظ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

پارت ۴۸

پارت ۱۶

قسمت ۴ «ات» با آرامش لبخند کمرنگی زد و مستقیم به چشم‌های جون...

چند پارتی تهیونگ

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط